محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

34

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

كلاغ معلم قابيل مىشود ! هابيل نخستين كسى بود كه در روى زمين به ناحق كشته شد . قابيل نمىدانست چگونه جسد برادر خويش را پنهان سازد ، لذا آن را در داخل پوستى كرده و بر دوش خود به اين‌طرف و آن طرف حمل مىكرد . او حيران و مضطرب و با قلبى پريشان ، سرگردان است و از اين‌سو به آن‌سو رهسپار ! چرا چنين نباشد ؟ ! روح او ميدان نبرد عقل و جهل و عاطفه و هوس شده و او را تحت فشار و شكنجه قرار داده است . تشويش خاطر ، اضطراب و غم و اندوه همدم و همراه او بود و درحالىكه بدن هابيل رو به عفونت مىگذاشت ، از حمل آن خسته شده بود و نمىدانست چاره چيست ! زيرا تاكنون با مورد مشابهى برخورد نداشته است . به پاس احترام اين بدن طيب و طاهر ، لطف خدا ظاهر و دستورى براى بشر صادر گرديد تا پس از مرگ هم احترام آدم و فرزندانش مصون بماند . اكنون بايد قابيل درسى بياموزد ، اين موجود مغرور و نادان چاره‌اى ندارد ، او لايق اين نيست كه خدا به او وحى كند و شايسته الهام هم نيست . اين مرد مغرور و كوته‌فكر بايد كلاغ سياهى را به معلمى برگزيند و به ضعف عقل و ادراكش در مقابل اين پرنده ناچيز اعتراف كند و با اين درس سخت و ناگوارى كه مىآموزد به پستى شخصيت و كمال ذلت و حقارت خود پى برد . بارى براى وصول اهداف فوق ، خدا دو كلاغ سياه « 1 » را فرستاد و در حضور قابيل آن دو به نزاع پرداختند ، يكى از اين دو كلاغ ، ديگرى را كشت و با منقار خويش قبرى براى كلاغ مرده حفر كرد و بدن آن را در زير خاك پنهان ساخت ، اكنون قابيل پشيمانى و حسرت خود را دريافت و فرياد زد : « واى بر من ! آيا من از اين كلاغ عاجزتر و ناتوان‌تر هستم تا جسد برادر را زير خاك پنهان سازم و از اين كار سخت پشيمان گشت » « 2 » و با درسى كه از كلاغ گرفت جنازه برادر را به خاك سپرد .

--> ( 1 ) . قرآن در اين مورد فقط از يك كلاغ نام مىبرد كه زمين را كاويد و چيزى را كه قبلا پنهان كرده بود ، بيرون آورد و يا چيزى را كه مىخواست پنهان كند ، در زمين پنهان كرد و اين در طبيعت و غريزه كلاغ ديده مىشود ، ولى در اساطير شيعه و سنى وارد شده است كه خداوند دو كلاغ را برانگيخت تا باهم بجنگند و چون يكى از آن دو كلاغ كشته شد ، كلاغ قاتل زمين را كاويد و جسد كلاغ مقتول را در آن نهفت . ( 2 ) . سوره مائده ، آيه : 31 « يا وَيْلَتى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ . . . »