محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
33
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
بار ديگر هابيل به پند برادر پرداخت ، شايد كلمات او شفابخش روح بيمار برادر باشد و درد حسد را در قلب او تسكين دهد ، لذا به برادر گفت : اى برادر ! تو به خود ستم مىكنى ، از راه راست منحرف شدهاى ، در تصميم خود گنهكارى و در رأيت از راه حق دور شدهاى ، بهتر است كه از خدا طلب مغفرت كنى و از گمراهى بازگردى . اما بدان اگر تصميم گرفتهاى و قصد دارى حتما نقشه خود و قتل مرا عملى سازى ، من كار خود را به خدا واگذار مىكنم ، زيرا اگر بخواهم مقابله كنم ، مىترسم گناهى مرتكب شوم و در اثر نافرمانى مورد سرزنش قرار گيرم . تو خود به تنهايى هر عملى را كه ما يلى انجام بده و من نيز امر خود را به تقدير خدا مىسپارم تا از آلودگى به گناه و نافرمانى در امان باشم و تو به تنهايى زير بار گناه بمانى و از اصحاب آتش گردى و البته كيفر ستمكاران همين است . عاطفهء برادرى و پيوند اخوت نتوانست آتش شعلهور كينه و حسد قابيل را مهار كند ، مهر و محبت برادرى نتوانست از طغيان آتشفشان خشم او بكاهد ، ترس از خدا و رعايت حقوق پدر و مادر نتوانست شهوت قابيل را مهار كند و اولين جنايت بشرى بر روى زمين اتفاق افتاد و سرانجام هنگامى كه طوفان شهوت و غرايز جنسى به اوج خود رسيد و عقل و ادراك قابيل را تيره كرد ، هابيل به خاك و خون غلطيد و جسد بى جانش در مقابل برادر بر زمين افتاد . نهال جوانى هابيل پژمرده و چراغ زندگيش خاموش گشت و ستارهء او در افقى كه پدرش او را جستجو مىكرد غروب كرد ؛ آدم وحشتزده و با جديت تمام به جستجوى فرزند خود هابيل پرداخت ، شايد اثرى از او بدست آورد و يا عطش عشق پدرى را با خبرى از او سيراب كند ، ولى هرچه جستجو كرد كمتر يافت تا ناچار از قابيل جوياى حال برادرش شد ، ولى قابيل با بىاعتنايى و خشونت گفت : من ضامن ، نگهبان و يا حافظ او نبودهام . آدم عليه السّلام از برخورد قابيل فهميد كه فرزندش كشته شده ، لذا غم و اندوه توأم با سكوت را پيشهء خود ساخت و آتش شعلهور مرگ فرزند و خيانت قابيل را در نهاد خود نگهداشت و مضمون شعر زير را زمزمه مىكرد : « من خود بايد خويشتن را تسليت گويم كه يك دستم ، دست ديگرم را از من گرفت » .