محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
32
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
آورد . اين دو برادر آرزو داشتند در اين مسابقه پيروز و سربلند شوند و از جايزه آن بهرهمند گردند . امّا قربانى هابيل پذيرفته شد و آتش به عنوان علامت پذيرش ، شتر را بسوزاند ولى قربانى قابيل پذيرفته نشد زيرا در اين عمل نيز خلوص نيت نداشت و نافرمانى پدر كرده بود . بدنبال شكستى كه متوجه قابيل شد ، نور اميد در او خاموش شد و حس خودخواهى و كينه او شعلهور گشت ، روح تبهكارى در او زنده شد و آتش حسد در وجودش زبانه كشيد ، لذا برادر را تهديد كرد : « تو را مىكشم تا بدبختى خويش و نيك بختى تو را شاهد نباشم . من نمىگذارم تو با آرزوى برآورده ، زنده بمانى و من ناكام مانده باشم . تو را مىكشم تا از رنج شكست خود و پيروزى تو راحت شوم . » هابيل در مقابل تهديد برادر با حسرت و اندوه فراوان به او گفت : « برادر ! بهتر است ريشه كينه را از دل خود بركنى و راه سلامت را بجويى و بسوى آن بشتابى . خدا فقط عمل پرهيزكاران و صالحان را مىپذيرد ، به همين جهت قربانى تو مورد پذيرش واقع نشد . » هابيل به لطف خدا داراى عقلى سليم و جسمى نيرومند و روحى امانتدار بود . او از كسانى بود كه از حكمت الهى برخوردار شده و قدر آن را مىدانست . هابيل هميشه خشنودى خدا را بر خشنودى خويش مقدم مىشمرد و عشق فرمانبردارى پدر و مادر را در نهاد خود مىپروراند و به خواست خداى خويش راضى بود . هابيل معتقد بود كه زندگى جهان متاعى فانى و سايهاى ناپايدار است و چون برادر خود را فوق العاده دوست مىداشت هميشه به او پند و اندرز مىداد و پيمان برادرى را رعايت مىكرد . هابيل در عين اينكه برادر را پند مىداد در خود نيرويى خداداد مىديد و به همين جهت غرور ، خودخواهى و عصيان قابيل در روحيه او تأثيرى نگذاشت . او منتظر تقدير الهى بود و هيچگاه فكر آزار برادر در ذهن او خطور نكرد ، زيرا خدا پاكى و پرهيزكارى را در فطرت هابيل به وديعت گذاشته بود ، لذا از خداى جهانيان مىترسيد و به فكر آزار برادر خويش نمىافتاد و تنها هدفش جلب رضايت و خشنودى پروردگار بود .