محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)

135

قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)

سپس دستور داد ميوه‌هاى لذيذ فراهم كردند و به دست هريك از ميهمانان كاردى داد و در اين حال به يوسف گفت : از ميان صف زنان عبور كن ! يوسف عليه السّلام طبق دستور زليخا از اتاق مخصوص خود بيرون آمد و درحالىكه حياء حسن جمالش را زينت داده بود ، با اندام موزون و زيباى خود از ميان ميهمانان عبور كرد و مجلس را رونقى ديگر داد . زنان اشراف مصر يكباره جوانى را ديدند كه مانند جوانان ديگر نبود ! پيشانى او درخشان ، سيماى او نورانى ، اندامش متناسب ، برق صورتش دلربا و نيرومندى و جوانى از بازوانش آشكار و هيبت و جلال او بىنظير بود . زنان اشراف در وراى اين ظاهر جذاب متوجه عفت و پاكدامنى و شرم و حياى ستودنى يوسف شدند و در اين حال از خود بى خود شدند و كنترل خود را از دست دادند ، به حدى كه كاردها دست آنها را بريد و در آن حال مدهوش گفتند : حقا كه ، اندامى موزون دارد . « اين جوان از جنس بشر نيست ، او جز فرشتهء زيبايى و ملكهء حسن و جمال نمىتواند باشد . » « 1 » اعتراف زليخا در اين حال زليخا با اظهار خرسندى شروع به كف زدن كرد ، گويا غم او بر طرف گشته و مكرش كارگر افتاده ، لذا رو به زنان مصر كرد و گفت : يوسفى كه مرا در شيفتگى او سرزنش مىكنيد و داستان مرا نقل مجالس خود كرده‌ايد اوست ، اينك اعصاب لرزان و دستهاى خون‌آلود خود را بنگريد و اين در حالى است كه شما تنها يك‌بار و مانند يك رهگذر او را ديده‌ايد . پس بىمورد مرا ملامت نكنيد . يوسف در خانهء من تربيت شده ، در مقابل چشم من رشد كرده ، در مقابل ديدگان من قد برافراشته است ، من او را در نشست و برخاست ، در بيدارى و خواب و در حركت و سكون ديده‌ام و شب و روز با او بوده‌ام ، پس چگونه ممكن است شيفتهء او نشوم . من خود را با تمام وجود و آنچه از زيبايى در خود داشتم ، بر او ظاهر و عرضه داشته‌ام ، ولى يوسف

--> ( 1 ) . سورهء يوسف ، آيه : 31 « ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ » .