محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
128
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
در اين هنگام غمهاى يوسف زدوده و روح پريشان وى آسوده گشت و به انتظار فرمان خدا نشست . طولى نكشيد كه صداهاى مبهم و درهمى به گوش يوسف رسيد كه تمام توجه او را به خود جلب كرد . يوسف گوشهاى خود را تيز كرد و دلش مىخواست تمام اعضا و جوارح او در گوش او متمركز مىشدند تا او حقيقت موضوع را بهتر دريابد . صداها بتدريج نزديك و واضحتر مىشوند و حكايت از حركت افراد و بانگ سگها دارد و اين نشانهء حركت قافلهاى است كه به اين سمت مىآيد . تبسم اميد بر چهره يوسف عليه السّلام نمودار شد و دريافت كه هنگام نجاتش فرارسيده است . قافله نزديك چاه رحل اقامت افكند ، رئيس قافله با صداى بلندى فرياد برآورد : دلوها را در چاه بيندازيد و آب بيرون بياوريد تا عطش خود را بر طرف كنيم و به حيوانات خود آب بدهيم و ظرفهاى آب خود را پر كنيم زيرا سفر طولانى و سختى راه ما را خسته و رنجور ساخته است . اين صدا چون به گوش يوسف رسيد ، قلب او را خشنود كرد و مانند صداى آب گوارا بر قلب تشنه مؤثر افتاد . سقاى قافله دلو خويش را وارد چاه كرد ، يوسف از اين فرصت استفاده كرد و به دلو و ريسمان آويزان شد و بيرون آمد ، غلام چون ديد نوجوانى خوشسيما به ريسمان آويزان شده و از چاه بالا مىآيد ، فرياد زد و قافله را مژده و بشارت داد كه غلامى ماهمنظر و نيكو صورت از چاه برآمد . مردان قافله گرد آمدند ، شور و هيجان و تعجب و حيرت آنان را احاطه كرده است ، پس از تبادل نظر و مشورت تصميم گرفتند يوسف را به عنوان غلام در بازار مصر بفروشند . براستى اگر اهل قافله داراى قلب رئوف و بافضيلت اخلاق بودند مىتوانستند از وضع يوسف جويا شوند و او را به بستگانش بازگرداندند ولى ظاهرا افراد قافله نيز تنها به فكر سود و منافع مادى خود بودهاند و شايد هم خداوند براى تحقق مقدرات خود ، دل ايشان را از درك چنين مطلبى بازداشت . و سرانجام با رفع خستگى و كاهش رنج سفر بار ديگر قافله حركت خود را آغاز كرد و به زودى در مصر بار گرفتند .