محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
116
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
شروع كارى مهم در ايجاد هيجان روحى او شريك و مؤثر باشند ولى او هيچگاه خود را فراموش نكرد و در هر حال زمام روح و تمالك نفس خويش را در دست داشت و اعصاب خود را كنترل مىكرد . يعقوب عليه السّلام با گامهاى آهسته و روحى مطمئن به حضور لابان درآمد . لابان به محض مشاهده يعقوب ، دست در آغوش او انداخت و مدتى آنها در آغوش يكديگر اشك شوق ريختند و پس از اين ملاقات ، او يعقوب را در نهايت مهر و محبت و عزت ، جايگاهى بلند و مقامى رفيع بخشيد . ازدواج يعقوب عليه السّلام يعقوب عليه السّلام سفارش پدر را به دايى خويش رساند و آرزوى دامادى خود را به او اطلاع داد و گفت : راحيل را ديدهام ، او در قلب من جايى براى خود باز كرده است . اميد من اين است كه با او ازدواج كنم و رابطهء شايستهء خويشاوندى خود را با لابان احياء كنم . لابان به يعقوب گفت : به ديده منت درخواست تو را انجام مىدهم و براى تحقق آرزوهاى تو تلاش مىكنم ، اما شرط ازدواج با دختر من اين است كه هفت سال براى من چوپانى كنى ، تا اين مدت مهر دختر من باشد ، تو در طول اين هفت سال تحت حمايت من بسر مىبرى و از مهر و محبت من برخوردارى . يعقوب عليه السّلام شرط چوپانى را پذيرفت و به گوسفندچرانى مشغول شد و گذشت ايام ، آرزوهاى شيرين او را پرورش مىداد و نور اميد همواره دل او را روشن و منور مىساخت . راحيل كوچكترين دختر لابان بود و ليّا از جهت سن بزرگتر از خواهر خود راحيل بود ولى از جهت زيبايى اندام و سيماى نيكو شايد بعد از خواهرش قرار مىگرفت . لابان قصد نداشت و معمول هم نبود كه دختر كوچكتر را قبل از دختر بزرگتر شوهر دهند ، ولى با مشاهده دلباختگى و شيفتگى يعقوب نتوانست جواب رد به او بدهد ، لذا براى حل اين مشكل تصميم گرفت كه هر دو خواهر را به يعقوب جوان بدهد . زيرا يعقوب شايسته اين لطف بود و در دين يعقوب و عقايد ايشان ، مانعى براى اينگونه