محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
114
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
خواب او را فراگرفت و به زودى به خواب عميقى فرورفت . يعقوب در خواب ، رؤيايى بسيار خوشايند ديد . اين خواب شيرين اعماق قلب او را روشن و تشنج افكار او را بر طرف كرد و پرندهء آمالش را در بوستان انديشه به نغمهسرايى واداشت . او در خواب ديد به زودى از زندگى سعادتمندى برخوردار مىگردد ، خداوند سرزمينى وسيع و نسلى پاكيزه و بابركت به او عنايت مىكند و به آنان كتاب و وحى تعليم مىنمايد . يعقوب عليه السّلام با دلى خرسند و فكرى روشن ، و روحى رها از ترديد ، از خواب بر خواست ، روزنههاى اميد در مقابل چشمش باز شد و بوى وصال يار به مشامش رسيد ، زيرا پيشبينى پدر پيرش تأييد مىشد و وصول آرزوهاى او را خبر مىداد ، لذا يعقوب همانند تيرى كه از كمان مىجهد با تصميم جدى راه خود را پيش گرفت و با شتاب به پيش رفت . شهر آرزوهاى يعقوب يعقوب باگذشت ايام ، بيابانها را پشت سر گذاشت و ناگهان از دور ، نماى شهرى را ديد . اين دورنما ، رشتهء آرزوى يعقوب را پيوسته و او را اميدوار ساخت كه اين سياهى نمودار شهر دلدار و مركز لابان پير باشد . ازاينرو يعقوب با نيروى شوق و قرب وصل به سوى آن شتافت و به زودى دريافت كه تصور او اشتباه نبوده و اميد او نااميد نگشته و شهر همان ديار مقصود و محبوب است . اكنون گامهاى يعقوب عليه السّلام استوار و اضطراب و نگرانى او بر طرف مىگردد ، و در روح خود احساس آرامش مىنمايد . آرى اين گلههاى گوسفندان است كه به چرا مشغولند و دستههاى پرندگان كه در پروازند ، پيش درآمد درختان است و اينها دامدارانند كه به آوازخوانى مشغولند و اين گروه اطفالند كه فرياد مىزنند و بازى مىكنند . يعقوب عليه السّلام مسيرى طولانى و بيابانى سوزان را پشت سر گذاشته و اكنون در سرزمين ابراهيم است . همان سرزمينى كه رسالت ابراهيم را مژده داد و خورشيد شريعت وى از آن طلوع گرديد . يعقوب به شهر دايى خود وارد شده است ، به