الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)

335

تفسير مجمع البيان (فارسى)

پسر عمّه من و دامادم همانست كه در مكّه به من گفت آنچه گفت ، پس چون خبر به آنها رسيد و با ابو سفيان بن حارث پسر خرد سالى بود گفت ، قسم به خدا يا پيغمبر مرا اجازه تشرّف و شرفيابى دهد و يا بچه‌ام را برداشته و به بيابانى خشك و بى آب ميرويم تا تمامى تشنه و گرسنه هلاك شويم ، پس چون اين خبر به پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله رسيد بر آنها رقّت و ترحّم كرد و به آنها اجازه داد ، پس بر آن حضرت وارد شده و اسلام آوردند ، و چون حضرت به مر الظهران فرود آمد و از رسول خدا ( ص ) خبرى بقريش نميرسيد ، ابو سفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء شبانه بيرون آمدند تا كسب خبرى نمايند ، و عبّاس عموى پيغمبر ( ص ) در اين وقت با خود گفت چه بد صبحى است براى قريش ، قسم به خدا هر آينه اگر رسول خدا ناگهانى حمله كنند بر زمين حجاز و يك مرتبه داخل مكّه شوند هر آينه هلاك قريش خواهد بود تا آخر دنيا ، پس بيرون رفت عباس در حالى كه بر قاطر پيغمبر ( ص ) سوار بود ، و گفت من تا حدود اراك ( كه نزديكى مكه است مى روم ) شايد هيزم كش و يا شير فروشى يا كسى را كه ميخواهد وارد مكه شود ديده پس ايشان را بجاى پيغمبر ( ص ) خبر دهد كه بيايند خدمت آن حضرت و طلب امان نمايند . عبّاس گويد : به خدا قسم من داشتم در ميان جنگل اراك ميگشتم و كسى را ميخواستم كه جريان را به او بگويم كه صداى ابو سفيان و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء را شنيدم و ابو سفيان ميگفت قسم به خدا كه من شبى را مانند اين شب هرگز از جهت روشنايى و آتش نديدم ، پس بديل گفت اين آتش خزاعه است ، ابو سفيان گفت خزاعه پست‌تر از اين است كه