الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)
281
تفسير مجمع البيان (فارسى)
سخن گفتم ، و لهذا البيت ربّ هو يمنعه ، براى اين خانه صاحبى است كه خود سزاى دشمن لجوج را داده و از خانه خود دفاع مىكند ، و من اختيارى نسبت به آن ندارم ، پس ابرهه ابو يكسوم از اين جمله ترسيد و دستور داد شتران عبد المطلب را به او بدهند ، سپس برگشت و شام كرد آن شب را در حالى كه ستارگان تيره و گرفته ، مثل اينكه با مردم سخن ميگويند ، و خبر از نزول عذاب ميدهند و دليل و راهنماى ايشان حركت كرد تا داخل حرم شد و آنها را واگذارد و اشعريها و خثعم برخاستند و نيزها و شمشيرهاى خود را شكستند و بسوى خدا بيزارى و برائت جستند كه آنها را بر ويرانى كعبه و خانه خدا كمك كنند ، پس چنان خوابيدند به خبيثترين شبها سپس سحر برخاستند و فيلهايشان را برانگيختند و تصميم گرفتند كه در مكّه صبح نمايند . پس فيلها را متوجّه به مكه نمودند و آنها زانو زده و نرفتند پس آنها را زدند و آنها خود را به خاك افكندند و همواره چنين بودند تا اينكه نزديك شد كه صبح كنند سپس توجّه بفيل بان نموده و گفتند تو را به خدا سوگند كه بمكّه نرويم ، پس آن را متوجّه به بازگشت بيمن كنيد ، پس هرولهكنان به طرف يمن حركت كردند ، پس وقتى ديدند چنين است آنها را به طرف مكّه برگردانيدند تا به همان مكان اوّل رسيدند زانو زدند ، پس چون اين را ديدند و برگشتند و حال آنها چنين بود كه وقتى فيل را متوجه به يمن مى كردند آنها با شور عجيب به طرف يمن ميدويدند ، و وقتى بسوى مكه مى راندند زانو زده و صدا ميكردند و آنها اينطور بودند تا اوّل آفتاب كه پرندگانى بر آنها ظاهر شد كه هر كدام سه ريك در منقار و پنجههاى