الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)

38

تفسير مجمع البيان (فارسى)

زد و وى را طلبيد و چون كعب صداى نحس ابن اخطب را شنيد درب قلعه را به روى او بست ، پس اجازهء ملاقات خواست و او خوددارى نمود ، پس فرياد زد اى كعب در را باز كن كعب گفت واى بر تو اى حى تو مردى بد قدم و ميشوم هستى و من با محمد ( ص ) پيمان بسته‌ام كه بر عليه او كارى نكنم و نقض پيمان نميكنم ، و از آن حضرت هم جز وفاء و صداقت چيزى نديده‌ام ، ابن اخطب گفت واى بر تو در را باز كن تا با تو سخنى بگويم گفت من اين كار را نميكنم گفت آرى تو در را بسته‌اى كه مبادا من از آذوقه و علوفه تو چيزى بخورم . پس در را گشود و حى بن اخطب وارد و گفت واى بر تو اى كعب من عزّت دنيا را برايت آورده‌ام ، من برايت قريش را با تمام رؤسا و بزرگان آن و غطفان را با همه سرانش آورده‌ام و با من پيمان بسته‌اند كه از پاى ننشينند تا اينكه محمد و پيروانش را مستأصل و بيچاره كنند . كعب گفت به خدا تو ذلّت و بدبختى دنيا را براى من آورده‌اى ابرى آورده‌اى كه رعد و برق دارد ولى يك قطره باران با آن نيست ، مرا واگذار با محمد ( ص ) زيرا من جز صداقت و وفاء چيزى از او نديدم . پس ابن اخطب ملعون كعب را مكرّر اغوا و بوعده شيطانى فريفت تا او را حاضر كرد بر اين پيمان و قرار كه اگر قريش و غطفان شكست خورده و نتوانستند به محمد ( ص ) صدمه‌اى بزنند و بمكّه برگشتند من بر قلعه تو وارد شوم ، تا هر بلائى بر سر تو آمد به منهم برسد ، پس كعب پيمان خود شكست و از قرارى كه ميان او و آن حضرت بود برائت جست . پس چون اين خبر به پيامبر ( ص ) رسيد سعد بن معاذ بن نعمان