الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)

34

تفسير مجمع البيان (فارسى)

اولين بشارتى است كه خداوند دربارهء فرزند به ابراهيم داد و چون براى ابراهيم از « ساره » اسحاق متولد شد و به سن سه سالگى رسيد ، روزى اسماعيل به نزد ابراهيم آمده و اسحاق را در دامن پدر ديد ، او را از جاى خود بلند كرده و خود در دامن ابراهيم نشست ، « ساره » مادر اسحاق چون اين حالت را ديد به ابراهيم گفت : آيا فرزند هاجر يعنى اسماعيل ، فرزند من ، اسحاق را از جاى خود بر مىدارد و خود به جاى آن مىنشيند ؟ نه هرگز ، بايد هاجر و فرزند او را از شهر دور كرده و از نزد من بجانب ديگرى ببرى . ابراهيم نسبت به « ساره » احترام زيادى قائل بود چه اين كه او از فرزندان پيامبران و دختر خالهء ابراهيم بود . « ابراهيم » را اين كار ، سخت آمده و از فراق و جدايى اسماعيل غمگين گرديد ، چون شب شد رسولى از جانب خداوند آمده و رؤياى ذبح اسماعيل را بر ابراهيم عرضه داشت كه در موسم حج ذبح كند . ابراهيم بامداد با غم و اندوه از ديدن اين خواب بيدار شد و چون موسم حج آن سال رسيد هاجر و اسماعيل را در ماه ( ذيحجه ) برداشته و به همراه خود از شام به سوى مكه روانه گردانيد تا در آنجا ، هنگام موسم حج اسماعيل را ذبح كند . اول ابراهيم به ساختن پايه‌هاى « بيت الحرام » مشغول شده و چون آنها را بالا آورد به عنوان حاجى به سوى منى روانه شد ، برنامهء آنجا را تمام كرده و به سوى بيت برگشت و با فرزند خود بيت را طواف كرد و به جانب سعى رهسپار شدند ، در آنجا ابراهيم به اسماعيل گفت اى پسرك من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم در موسم اين سال ، پس چه نظر دارى ؟ اسماعيل گفت : اى پدر انجام كن آنچه فرمان شده‌اى ، چون از برنامهء سعى فارق شدند به سوى منى آمدند و اين در روز ( قربان ) بود ، تا آمدند به « جمرهء وسطى » رسيدند و ابراهيم فرزند خود اسماعيل را بر روى زمين قرار داد تا او را ذبح كند ، پس ندا آمد : اى ابراهيم راست آوردى رؤياى خود را . . . پس بجاى اسماعيل قوچى