الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)

30

تفسير مجمع البيان (فارسى)

ايشان خدمت پيامبر شرفياب شد و عرض كرد : قتاده و عمويش به افرادى از ما كه داراى شخصيت ذاتى و خانوادگى هستند . تهمت بسته ، در بارهء آنان حرفهايى مىزنند كه در شان آنها نيست . سپس قتاده ، خدمت پيامبر آمد كه در اين باره گفتگو كند ، ولى با خشم شديد پيامبر رو برو شد . اين بار پيامبر فرمود : چرا در بارهء اين خانواده ، حرفهايى مىزنيد كه سزاوار آنها نيست ؟ ! قتاده نزد عمويش آمد و گفت : كاش مرده بودم و با پيامبر خدا در اينباره حرفى نزده بودم ، زيرا طورى با من سخن گفت كه نه پسنديدم . عمويش ، رفاعه گفت : بايد از خداوند كمك خواست ، از اينرو اين آيات نازل گرديد : « إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ . . . . تا إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ » هنگامى كه بشير از نزول آيات قرآنى در بارهء خود مطلع شد ، به مكه گريخت و كافر شد . در مكه ، به خانهء زنى سلافه نام ، دخت سعد بن شهيد ، از طايفهء اوس ، از قبيلهء بنى عمرو بن عوف ، همسر يكى از مردان بنى عبد الدار ، فرود آمد و حسان ، شاعر زبر دست صدر اسلام اين زن را هجو كرد و گفت : فقد انزلته بنت سعد و اصبحت * ينازعها جلد استها و تنازعه ظننتم بان يخفى الذين قد صنعتموا * و فينا نبى عنده الوحى واضعه يعنى : بنت سعد ، بشير را به خانهء خود راه داد . . . گمان مىكرديد كه كار شما از ما پوشيده مىماند ، در حالى كه در ميان ما پيامبرى است كه از سر چشمهء وحى ، كسب خبر مىكند . سلافه ، بار و بنهء او را بر سر نهاد و به ابطح انداخت و گفت : تو براى من چه خبرى آورده‌اى ؟ تو شعر هجو آميز حسان را به من اهدا كردى ! » اين نظر از مجاهد و قتادة بن نعمان و عكرمه و ابن جريج است . جز اينكه عكرمه گويد : بنو ابيرق ، نسبت دزدى را به مردى يهودى بنام زيد بن سمين دادند و او خدمت پيامبر آمد و از ايشان شكايت كرد . بنو ابيرق نيز بيامدند و از پيامبر خدا در خواست