الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)
21
تفسير مجمع البيان (فارسى)
محمد ص است كه از اصحاب خود جدا شده . گفت : خدايم بكشد اگر او را نكشم و با شمشير خود از كوه به زير آمد هنگامى پيامبر متوجه او شد كه بالاى سرش ايستاده و شمشير را براى حمله ، از نيام بيرون كشيده بود . گفت : اى محمد ، اكنون چه كسى ترا از من نگه مىدارد ؟ گفت : خدا ، در اين وقت اين دشمن خدا به روى افتاد و پيامبر برخاست و شمشيرش را برداشت و فرمود چه كسى تو را اكنون از من منع مىكند ؟ گفت هيچ كس . فرمود آيا شهادت مىدهى كه خدا يكى است و من بنده و فرستادهء اويم ؟ گفت : نه ، لكن عهد مىكنم كه هرگز با تو نجنگم و دشمن ترا يارى نكنم . پيامبر شمشير را به او داد . غورث گفت : به خدا تو بهتر از منى . فرمود : من سزاوارترم به آن . هنگامى كه غورث نزد كسان خود رفت ، گفتند : ما ترا ديديم كه با شمشير بر سر او ايستاده بودى ، چرا او را نكشتى ؟ گفت : به خدا شمشير را فرود آوردم كه او را بزنم . ولى نمىدانم چه كسى كه ميان شانهء من زد كه من با پيشانى بر زمين افتادم و شمشيرم افتاد و محمد ( ص ) برخاست و شمشير را گرفت و ديگر در آن وادى نماند . پيامبر بعد از اين واقعه نزد اصحاب رفت و جريان را براى ايشان تعريف كرد و اين آيه را خواند : « إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ . . . »