محمد بن جرير الطبري (مترجم: جمعى از علماء در نيمه دوم قرن چهارم)
1467
جامع البيان عن تأويل آي القرآن (تفسير طبرى) (فارسى)
و خداى عزّ و جلّ باد را و مرغان را و ديوان را و پريان را همه مسخّر او كرده بود تا همه فرمانبردار او گشته بودند و هر چه او خواست آن كردند . و خداى تعالى او را نيكويها بسيار داده بود و آن همه ياد كرد آمد بسورة النّمل اندر . و با اين همه ملكت ، بلقيس را نيز بنزديك او آورد تا سليمان او را بزنى كرد ، و آن عرش بلقيس را بنزديك او آوردند . و سليمان اينجا بود كه خداى عزّ و جلّ را شكر كرد كه بلقيس نزديك او آمد و مسلمان شد ، و آن تخت بلقيس نزديك او آوردند بىرنج . گفت : هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ . « 1 » و بلقيس زنى بود سخت نيكو روى ، چنانچه بوقت او بجهان اندر نيكو روىتر نزاد و نبود . و مادر او پرى بود و پدرش آدمى بود . و پدر بلقيس بوسرح نام بود . و اين بوسرح ملكى بود بزرگ و ولايت يونانيان همه او را بود . پس يك روز اين بوسرح به شكار بيرون رفته بود با سپاه ، و از سپاه جدا افتاده با غلامى ، و همى رفت به بيابانى اندر . از دور نگاه كرد دو مار ديد بهم برآويخته ، يكى از آن مار سياه بود و منكر ، و آن ديگر سفيد بود . و آن مار سياه برين مار سفيد چيره شده بود ، و او را به زير اندر آورده بود ، و همى خواست كه بكشد . اين ملك بوسرح كه آن را بديد اين غلام خويش را بگفت برو و آن مار سياه را از آن سفيد جدا كن ، و آن مار سياه را بكش . غلام آن مار سيه را بكشت ، و آن مار سفيد بىهش گشته بود . اين غلام او را بر استرى بر نهاد و پيش ملك بوسرح آورد . بوسرح غلام را بفرمود تا آن مار را همى داشت بر آن استر نهاده و همى رفتند تا بلب آبى رسيدند ، و آن مار را آنجا بنهادند
--> ( 1 ) النمل 40