محمد بن جرير الطبري (مترجم: جمعى از علماء در نيمه دوم قرن چهارم)
832
جامع البيان عن تأويل آي القرآن (تفسير طبرى) (فارسى)
بازدارى ! او گفت بخداى دست باز دارم . « 1 » هاجر گفت خداى عزّ و جلّ ترا فرمود است . گفت فرموده . پس هاجر گفت هر كجا خواهى رو . و ابراهيم عليه السّلام بازگشت ، و نزديك ساره باز آمد . و هاجر آنجا همىبود چون روزى دو برآمد آن مشك آب سپرى شد ، و ايشان هر دو تشنه شدند ، و اسماعيل آب خواست و همىگريست ، و مادرش از بهر وى سخت اندوهگين بود . پس هاجر مر اسماعيل را بنشاخت و خود بر سر آن كوهها بر شد ، و همىنگريست تا مگر مردمى را يابد ، يا مگر آب بيند . اسمعيل همىگريست . چون مادرش آواز گريستن وى بشنيد زود بيامد ، چون از دور نگاه كرد اسماعيل را ديد در ميان آب . و هاجر چنان دانست كه اسماعيل بميان آب اندر غرقه است ، چون بيامد آن چشمهء آب بديد ، خاك بدان جاى فراز كرد تا آب بيستاد . و پيغامبر « 2 » صلّى اللَّه عليه گفت اگر هاجر آب را نبستى همه جهان آب گرفتى ، و چند جيحون شدى .
--> ( 1 ) - وز خداى نترسى . گفت بخداى دست همىباز دارم . ( خ . نا . صو ) ( 2 ) - اسمعيل همىگريست و خويشتن اندر زمين همىماليد چنان كه عادت كودكان باشد . خداى عز و جل زير پاشنهء او چشمهء آب برآورد و مىرفت تا از همه جاى بگرفت . و هاجر ازان چشمه خبر نداشت و بكوه صفا بر شده بود بطلب آب . پس آواز شنيد از كوه مروه كه « آب گير » ، هاجر از صفا فرو آمد و آهنگ بمروه كرد ، چون بدان هامونى رسيد به شتابتر برفت و بمروه شد و همىنگرست تا آن آواز كى داد . پس ديگر راه آواز شنيد كه « آب گير » چنان دانست كه آن آواز از صفا همىآيد . پس از مروه بصفا آمد . پس باز از مروه آواز شنيد همچنين تا هفت بار از صفا بمروه شد و باز آمد . چون هفت راه تمام شد دلش با اسمعيل بود كه تنها گذاشته بود . پس برفت بر آنكه اسمعيل را برگيرد و باز آيد . چون فراز آمد آن چشمه آب ديد كه همى رفت . هاجر خاك گرداگرد آن فراز كرد تا آن آب بيستاد . پيغامبر ما . . . ( خ ) - در دو نسخه « صو » و « نا » همين جملات هست با اندك تغييرى و از نسخهء متن اين سطور ظاهرا از قلم كاتب افتاده است .