جمعى از نويسندگان

37

مجموعه مقالات برگزيده كنگره بزرگداشت آيت الله سيد على آقا قاضى (ره) (فارسى)

به عنوان نمونه ، امام على عليه‌السلامدر روايتى ، ملاك نجواى واقعى عارفان و اولياء اللّه را همين ويژگى عنوان مىكند و مىفرمايد : « الكتمانُ ملاكُ النجوى . » « 1 » يا در روايتى ديگر ، امام كاظم عليه السلام چنان اين مسئله را در سعادت و عزّت انسان سالك ، مهم مىداند كه مىفرمايد : « اگر در مَثَل ، در يك دست تو چيزى بود كه نخواستى آن يكى دست خودت از آن مطّلع باشد ، اين كار را بكن ؛ چرا كه اين كار ، موجب عزّت تو خواهد شد . » « 2 » و به گفته جناب مولوى : هر كه را اسرار حق آموختند * مهر كردند و دهانش دوختند بديهى است كه رعايت اين مسئله ، ضمن پيش‌گيرى از برخى آفات نفسانى - همچون : عُجب و غرور و تكبّر و مانند آن - براى خود سالك ، از بدبينى احتمالىِ كسانى كه با اين مسائل بيگانه‌اند ، و همچنين مجادله‌ها و دردسرها و اتّهام‌هاى مُحتمل از ناحيه آنان ، جلوگيرى مىكند . بنابراين ، در اين مكتب عرفانى كه مرحوم قاضى نيز از چوگانداران آن است ، اين‌گونه نيست كه تا كسى به سرّى يا شهودى يا مكاشفه‌اى دست يافت ، زود ، حلوا حلوا كند و فضل فروشى نمايد ؛ مگر آن‌كه در برخى موارد خاص ، به خواست الهى ، ديگران ، برخى كرامات يا مكاشفات او را مشاهده نمايند و يا مطابق مأموريت مأخوذ از جانب حضرت حق ، پرده از برخى اسرار بردارد . در همين راستا ، در آموزه‌هاى اسلامى ، تأكيدِ صريح شده كه : عارف واقعى ، بايد همه روابط نزديك خود را با خداوند متعال ، از جمله ذكر و دعا و حالات ارتباطى مخصوص خود ، تا مىتواند در خفا و خلوت نگه دارد و در اجتماع مردم ، اگرچه بايستى همه حركات و سكناتش ، مردم را به ياد خدا بيندازد ، امّا از لحاظ اجتماعى و معاشرتى ، همانند يك انسان اجتماعى ، با هم‌نوعانش ، هم‌زيستى نمايد و حقوق مختلف افراد و جامعه را به جا آورد و هرگز خود را از مردم جدا نداند و با مهر و محبّت و خوش‌رويى و خوش‌خلقى با آن‌ها ارتباط برقرار كند . به عنوان نمونه ، امام على عليه السلام در اين رابطه ، به صراحت ، عارف را چنين معرفى مىكند : العارفُ وجهُه مبشّرٌ متبسّمٌ ، و قلبُهُ وَجِلٌ حَزينٌ ؛ « 3 » عارف ( در ميان مردم ) چهره‌اش شاد و متبسّم ، ولى قلبش لرزان و حزين است . و خود معصومان دين مبين اسلام عليهم‌السلام الگوهاى كاملى براى اين ويژگى

--> ( 1 ) - غرر الحكم ، ص 320 ، ح 7410 . ( 2 ) - الكافى ، ج 2 ، ص 225 ، ح 14 . ( 3 ) - غرر الحكم ، ص 153 ، ح 2835 .