على غضنفرى

15

حكومت اسلامى در نهج البلاغه (فارسى)

هرروز نكته‌اى جديد از اخلاق نيكش را برمن عيان مىكرد و دستور مىداد كه به او اقتدا كنم . آن حضرت مدتى از سال را در كوه حرا به سر مىبرد ، من او را مىنگريستم و البته غير من او را نمىديد . در آن ايام غير از رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و خديجه و من كه سومى آنها بودم ، كسانى در منزل واحدى جمع نشده بودند كه اسلام را پذيرفته باشند . من نور وحى و رسالت را مىديدم و بوى نبوت را استشمام مىكردم . آن هنگام كه وحى براو نازل شد صداى ناله شيطان را شنيدم . از آن حضرت پرسيدم اين نالهء چيست ؟ فرمود : اين ناله شيطان است كه از پرستش خودش مأيوس گشته‌است . او به من مىفرمود : آنچه را كه من مىشنوم ، مىشنوى و آنچه را كه من مىبينم ، مىبينى تنها فرق من و تو در اين است كه تو پيامبر نيستى ، بلكه وزير من مىباشى و بر راه و مسير خير قرار دارى . من همراه او بودم هنگامى كه سران قريش نزد وى آمدند و همگى گفتند : اى محمد تو ادعايى بزرگ كرده‌اى ، ادعايى كه هيچ‌كدام از اجداد تو و نيز احدى از خاندان تو نداشته‌اند . لذا ما از تو معجزه‌اى مىخواهيم ، اگر آن را انجام دهى به نبوت تو ايمان مىآوريم و اگر ناتوانى خود را نشان دهى مىفهميم كه تو جادوگرى دروغ‌گو هستى . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند : خواست شما چيست ؟ سران قريش گفتند : اين درخت را صدا بزن كه از ريشه برآمده و در مقابلت بايستد . حضرت فرمودند : همانا خداوند برانجام هرعملى تواناست . آيا ا گر خدا اين عمل را انجام دهد ، ايمان مىآوريد و به حقّ گواهى مىدهيد ؟ همه گفتند : آرى . حضرت فرمود :