الشيخ علي المشكيني

22

تفسير روان (فارسى)

تفسير : فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيَابَتِ الْجُبِّ يعنى : پس چون او را از شهر بيرون بردند و عزم و تصميم حساب‌شده گرفتند ، يعنى مسألهء از پيش مطرح شده را دوباره مورد بررسى قرار داده و همگى عزم و اجماع كردند كه او را در ته چاه و نهان‌گاه آن قرار دهند ، يعنى نكشند و در چاه هم به طرزى نيفكنند كه بميرد بلكه به گونه‌اى قرار دهند كه مدتى زنده بماند تا قافله‌ها بيايند . و جواب لَمّا در اين‌جا محذوف است ، يعنى از هنگامى كه او را بردند و درباره‌اش تصميم گرفتند تا آن گاه كه در ته چاهش قرار دادند ، كردند آن‌چه را خواستند از اذيت و آزار و شكنجه . و گفته شده كه : او را به قدرى شكنجه مىكردند كه در شرف مرگ قرار مىگرفت تا آن كه يهوذا گفت : شما قول داديد كه او را نكشيد ! و چون در اثر شكنجه كسى را به يارى مىطلبيد مىگفتند : خورشيد و ماه و يازده ستاره بيايند و تو را نجات دهند ! و بالأخره او را در چاه آويزان كردند و در ته چاه رها نمودند . و گفته شده سنگى در گوشهء چاه بود كه يوسف توانست روى آن قرار گيرد . وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هذَا يعنى : و در آن هنگام كه يوسف در ته چاه قرار گرفت ما به او وحى كرديم كه بدون ترديد روزى تو آنها را از اين كارشان آگاه خواهى نمود . اين خطاب از خداوند به يوسف در حالى بود كه او از شكنجهء برادران جز اندك توانى در جسمش و رمقى از جانش و خيال و تصورى از فكرش نمانده بود و از هول تاريكى شب و چاه و ترس عاقبت امر خود در غايت اضطراب بود و طبعاً جانش در شُرف بيرون شدن از قالبِ تن بود . در اين حال ناگهان وحى الهى به او توان داد و ترس و هراسش سبك گرديد و از مفاد خطاب دريافت كه خدا او را حفظ مىكند تا روزى كه بتواند برادران را از قبح كارشان آگاه سازد . و آن زمان موعود عبارت است از وقتى كه خداوند او را به سلطنت و حكومت حقّهء مصر برگزيد و در خلال آن ايّام ، قحطى و خشكسالى بر همه جا مستولى شد به گونه‌اى كه