الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)

38

مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى)

قسم امروز كه به من فرموده است اگر رسيد او امامى است كه خداوند بر خلق طاعت او را واجب كرده است ، مردم نمىتوانند او را نشناسند . نشستم تاشب شد ، خواستم برگردم ناگهان ديدم سواره‌اى از مقابل مىآيد ، به او اشاره كردم رو به من آمد ، سلام داد جواب سلامش را دادم ، پرسيدم : پشت سرت كسى مىآيد ؟ گفت : آرى ، كاروانى است كه در آن حدود بيست نفر شبيه مردم مدينه‌اند . مىگويد : طولى نكشيد ، كاروان برآمد ، سوار الاغم شم و رو به كاروان رفتم ناگهان ديدم صدا مىزند : « ابوخالد ! آيا به وعده‌اى كه داده بوديم وفا كرديم ؟ » گفتم : به‌خدا كه داشتم نااميد مىشدم تا اينكه سواره‌اى خبر داد ، خدا را سپاس گفتم و دانستم كه شما همانيد ! فرمود : « آن دو خيمه‌اى را كه ما آنجا فرود آمديم چه كردى ؟ » گفتم : فدايت شوم با هم همانجا مىرويم با آن حضرت رفتم تا درِ خيمه‌ها پياده شد . براى او غذا آورديم ، غذا را كه ميل كرد ، فرمود : « كفش‌هاى غلامان را چه كردى ؟ » گفتم : آنها را درست كردم ، آوردم ، ديد و خوشحال شد . فرمود : « ابوخالد ! از اين پسته‌ها « 1 » كه در اين شهر هست ما را زاد و توشه دهيدكه ما در مدينه به اين چيزهايى كه نزد شما يافت مىشود دسترسى نداريم ! » ابوخالد مىگويد : چيزى نماند مگر همه را به آن حضرت دادم و او خوشحال شد و فرمود : « حاجت خودت را بخواه ! » برادرش محمّد نيز همراه او بود ، گفتم : فدايت شوم ! به شما از وضعى كه داشتم و دين و آيين الهى من همان بود كه گزارش كردم تا وقتى كه به

--> ( 1 ) - در اينجا كلمه « فُسقادات » بود كه چندين لغتنامه عربى از قبيل لسان العرب را گشتم ، چيزىنيافتم احتمالًا « فسقاقات » به معنى پسته باشد كه آن روز جز در ايران درخت پسته نبود و ميوهء آن در كمتر جايى پيدا مىشد - م .