الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)
78
مسند الإمام السجاد (ع) (مسند امام سجاد ع) (فارسى)
عبايى از خز بر تن داشت ، گدايى به او برخورد كرد و عبا را گرفت ، امام عليه السلام به راه خود رفت و او را واگذاشت . وى در زمستان لباس خز مىخريد و در تابستان آن را مىفروخت و پولش را صدقه مىداد . روز عرفه گروهى را ديد كه از مردم چيزى مىطلبند ، فرمود : « واى بر شما آيا در چنين روزى از غير خدا چيزى درخواست مىكنيد ؟ ! امروزى كه اميد مىرود فرزندان در رحم مادران خوشبخت شوند ! » . امام عليه السلام دوست نداشت كه با مادرش هم كاسه شود . گفتند : يابن رسول اللَّه ! شما بهترين مردم و از همه كس بيشتر صله رحم داريد ، پس چرا با مادرتان هم خوراك نمىشويد ؟ فرمود : « من دوست ندارم كه دستم به طرف چيزى برود كه چشم مادرم زودتر به سمت آن چيز رفته باشد ! » . مردى عرض كرد : يابن رسول اللَّه ! من شما را در راه خدا بسيار دوست مىدارم ! فرمود : « خداوندا ! به تو پناه مىبرم از اين كه مرا به خاطر تو دوست بدارند در حالى كه تو مرا دشمن بدارى ! » با شترى بيست سفر حج رفت ولى يك تازيانه نزد ، همين كه از دنيا رفت ، دستور داد آن را زير خاك دفن كنند تا مبادا درندگان لاشهء او را بخورند . از كنيز وى از حالات آن حضرت پرسيدند ، گفت : به تفصيل بگويم ، يا به اختصار ؟ گفتند : مختصر بگو ! گفت : هرگز غذاى نهار براى او نياوردم و هرگز شب براى او بسترى نگستردم ( كنايه از اين كه قائم الليل و صائم النهار بود - م . ) روزى به گروهى برخورد كه غيبت او را مىكردند ، كنار ايشان ايستاد و فرمود : « اگر راست گفتنيد خدا مرا ببخشد و اگر دروغ گفتيد خدا از گناه