الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)
540
مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى)
مادرش فاطمه عليهما السلام و در جوار آن حضرت - خدايش از او راضى و او از خدا راضى باد - به خاك سپرديم . ابنعباس مىگويد : من نخستين كسى بودم كه برگشتم و سروصداها را شنيدم ترسيدم كه حسين عليه السلام بر كسى كه روبه او بيايد مبادرت كند ، و شخصى را ديدم كه شرارت در او پيدا بود ، از اينرو با شتاب آمدم ناگهان با عايشه روبرو شدم كه با چهل سواره ، خود پيشاپيش آنها سوار بر استرى به آنها فرمان كشتار مىداد ، همين كه مرا ديد ، گفت : اى پسر عباس ! به راستى كه در دنيا نسبت به من جرأت پيدا كردهايد تا همواره مرا بيازاريد ، مىخواهيد كسى را وارد خانهء من كنيد كه نه مايلم و نه دوست دارم ! گفتم : چقدر زشت و شرمآور است ، روزى سوار بر استر و روزى سوار بر شتر مىشوى ، مىخواهى نور خدا را خاموش كنى و با اولياى خدا پيكار كنى و بين رسولخدا صلى الله عليه و آله و عزيزش فاصله شوى تا در كنار او دفن نكنند ! برگرد ! خداوند زحمت تو را كم كرد و حسن را كنار قبر مادرش به خاك سپردند ، پس او نسبت به خدا جز قرب و منزلت نيفزود و شما به خدا سوگند كه جز دورى از خدا چيزى عايدتان نشد ! چقدر شرمآور است ! برگرد كه من فهميدم چه در دل دارى ! مىگويد : عايشه با شنيدن سخنان من ، نگاه تندى به من كرد و با صداى هرچه بلندتر گفت : پسر عباس ! مگر جنگ جمل را فراموش كردهايد ، به راستى كه شما كينهها داريد ! در پاسخ او گفتم : آرى به خدا سوگند كه اهل آسمان نيز آن را