الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)
387
مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى)
و رضاى اوست راهنمايى كند ! » . راوى مىگويد : مردم پس از شنيدن سخنان امام عليه السلام به يكديگر نگاه كردند و گفتند : به نظر شما هدف او از اين حرفها چه بود ؟ گفتند : گمان مىكنيم ؛ به خدا سوگند كه او مىخواهد با معاويه صلح كند و اين امر را به او واگذارد ! پس از اين حرفها ، گفتند : به خدا سوگند كه اين مرد كافر شده است ! سپس به خيمهء آن حضرت هجوم بردند و هر چه داشت غارت كردند تا آنجاكه جا نماز آن حضرت را از زير پايش كشيدند ، آنگاه مردى به نام عبدالرحمان بن عبدالله بن جعال ازدى حمله كرد و عباى آن حضرت را از پشتش ربود و امام عليه السلام در حالى كه شمشير حمايل كرده بود بدون عبا ماند ، و بعد اسب خويش را طلبيد و سوار شد و گروههايى از شيعيان و خواص اطراف او را گرفتند و از او پاسدارى كردند و ازگروههاى ديگر نيز تعدادى با او حركت كردند . چون در تاريكى ساباط عبور مىكرد ، مردى از قبيلهء بنى اسد به نام جراح بن سنان از كمين درآمد و لجام مركب آن حضرت را گرفت در حالى كه به دستش تازيانه و در درون آن خنجرى داشت و اللَّهاكبر گويان حمله برد ، گفت : اى حسن تو هم مانند پدرت كه پيش از تو مشرك شده بود ، مشرك شدى سپس با همان خنجر به ران آن حضرت نواخت و ران او را بقدرى شكافت كه به استخوان رسيد ، سپس امام حسن عليه السلام دست به گردن او انداخت و هر دو به روى زمين افتادند و در آن بين مردى از شيعيان امام ، به نام عبدالله بن اخطل طائى به سوى او جست و خنجر از دست او بيرون آورد و بر شكم او