الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)

50

پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى)

« يا عُمر ! لايفتَح لك بمصرَ ، و لكن توجَّه إلى الحجاز ، فعسى أن يكون لك هناك فتح . » اى عمر ! مصر براى تو درى باز نمىشود ، و لكن به طرف حجاز متوجه شو شايد براى تو آن جا گشايشى حاصل شود . فهميدم شيخ از اوليا است ، خدمتش رفتم و بنشستم و گفتم يا سيّدى : « أين منّى والحجاز وليست بأوان حجّ ، ولستُ فى رفَقة أقصدُها . » من كجا و حجاز و الآن زمان حج نيست و رفيقانى ندارم تا به آن جا روم . فوراً اشاره‌اى كرد و گفت : « هذا مكّة قدّامك . . . » اين مكه پيش روى توست . . . چون نظر كردم مكّه را ديدم . شيخ را گذاشته به مقصد روانه گشتم تا به خانه خدا رسيدم . در همان حال فتحى بر من روى داد و از آن زمان فتوح بر من مترادف شد . از آن جا در وادىها و بيابان‌ها به سياحت مىشدم و با حيوانات انس مىگرفتم ، تا آن كه روزى نداى شيخ بقال را شنيدم كه مىگويد : « يا عُمَر ! تعالَ إلى القاهرة ، أحضر وفاتى [ فى الجمله ] . » اى عمر ! به قاهره بيا ، وفاتم رسيده است . به آن جا رفتم و وى را به خاك سپردم . - ابراهيم جعبرى گويد : در سياحت بودم و با خود التذاذ به فناى در محبّت مىكردم ، ناگاه مردى از نزد من با سرعت گذشت و اين بيت بخواند : فلم تهونى ما لم تكن فىّ فانياً * و لم تَفنِ ما لم تتجلّى [ تجلّى ] فيك صورتى پس به من ميل ندارى تا در من فانى نشوى و فانى نمىشوى تا وقتى صورتم در تو تجلّى نكرده است . فهميدم آن نفس محبّى است ، در پىاش دويدم و دامنش بگرفتم . پرسيدم : اين نَفَس از كجا به تو رسيد ؟ گفت : پيش از اين ، نفس وى از حجاز مىشنيدم و اكنون از مصر