الشيخ علي سعادت پرور (پهلوانى تهرانى)
138
پاسداران حريم عشق (زندگانى وكلمات عرفا) (فارسى)
مسبّحاً ، إلى أن رقَد ذاتَ يومٍ و وقعت فى المركب تهمةٌ ، فجعل النّاس يُفتش بعضُهم بعضاً إلى أن بلغوا إلى الفتى النّائم ، فقال : صاحب الصّرة : لم يكن أحد أقرَب إلىّ من هذا الفتى ، فلمّا سمعتُ ذلك قمتُ فأيقظتُه . فما كان حتّى توضّاً للصّلاة و صلّى أربع ركعات ، ثمّ قال : يا فتى ! ما تشاء ؟ فقلتُ : إنّ تهمةً وقعت فى المركب و إنّ النّاس قد فتّش بعضهم بعضاً حتّى بلغوا إليك ، فالتفت إلى صاحب الصرّة و قال : أكَما يقول ؟ فقال : نعم ، لم يكن أحدٌ أقرَبُ إلىّ منك ، فرفع الفتى يديه و خفتُ على أهل المركب من دعائه ، و خُيِّل إلينا أنّ كلّ حوت فى البحر قد خرج فى فم كلّ حوت درّة ، فقام الفتى إلى جوهرة فى فىّ حوتٍ ، فأخذَها ، فألقاها إلى صاحب الصرّة ، و قال : هذه عوضُ ممّا ذهب منك و أنت فى حِلٍّ . » براى ما توصيف كن از خوبانى كه ديدهاى ؛ پس اشك چشمهايش جارى شد و گفت : يك بار در دريا سوار بوديم و مىخواستيم به جدّه برويم . با ما جوانى بود كه بيست سال به بالا داشت ، لباسى از هيبت و عظمت پوشيده بود و دوست داشتم كه با او سخن بگويم ولى نتوانستم ، گاهى او را خواننده مىديدم و گاهى روزهدار و گاهى تسبيحگو ، تا اين كه روزى خواب بود و در قافله تهمتى واقع شد و مردم يكديگر را تفتيش مىكردند تا اين كه به جوان خواب رسيدند ، پس صاحب كيسهى پول گفت : كسى نزديك تر از اين جوان به من نيست و وقتى اين را شنيدم خواستم و او را بيدار كردم . چيزى نگذشت تا اين كه وضو گرفت براى نماز و چهار ركعت نماز خواند سپس گفت : اى جوان چه چيزى مىخواهى ؟ گفتم : تهمتى در قافله واقع شده است و مردم يكديگر را تفتيش مىكنند تا اين كه به تو رسيدند ، پس به صاحب كيسه متوجه شد و گفت : آيا همين طور است كه مىگويد ؟ گفت : بله ، كسى نزديكتر به من از تو نيست ، پس جوان دستش را بلند كرد و ترسيدم بر اهل قافله از دعاى او و تصور كرديم كه هر ماهى در دريا بيرون