الشيخ حسين المظاهري

437

جهاد با نفس (فارسى)

كشف پيدا شد . ديدم در ( سرمن راى ) و در عسكريين هستم . آنجا آقا امام زمان ( عج ) را ديدم مثل يك مداح زيارت جامعه را از اول تا آخر براى آقا خواندم . بعد آقا فرمودند : بيا جلو ، مىترسيدم به جلو بروم بالاخره جلو رفتم . آقا لطفى به من كردند و فرمودند : « نعم الزياره هذه » خوب زيارتى است اين زيارت . مىگويد : عالم كشف من تمام شد . ديدم بايد به سرمن راى بروم ، بدون اين كه قبر آقا اميرالمؤمنين - سلام الله عليه - را زيارت كنم به سر من راى آمدم . غسل كردم وارد حرم عسكريين شدم . - خدا قسمت همه كند - تا دم در چشمم به مرقد مطهر امام على النقى و امام حسن عسكرى - عليهما السلام - افتاد ، ديدم پاره ماه - حضرت بقيه‌الله ( عج ) آنجا ايستاده است . ايستادم و با انگشت به آقا اشاره كردم و زيارت جامعه را مثل يك مداح خواندم : السلام عليكم يا اهل بيت النبوه و موضع الرساله و مختلف الملائكه و مهبط الوحى و معدن الرحمه و خزان العلم و منتهى الحلم و اصول الكرم و قاده الامم و اولياء النعم و عناصر الابرار و دعائم الاخيار و ساسه العباد و اركان البلاد و ابواب الايمان و ابناء الرحمن و سلاله النبيين و صفوه المرسلين و عتره خيره رب العالمين و رحمه الله و بركاته » . تا آخر خواندم ، آقا هم گوش مىدادند ، زيارت تمام شد . فرمودند : جلو بيا ، ابهت آقا امام زمان ( عج ) مرا گرفته بود ، نمىدانستم جلو بروم ، يك قدم مىرفتم و مىايستادم . گفتم آقا