الشيخ حسين المظاهري

32

جهاد با نفس (فارسى)

تا جايى كه صريحاً گفت : من حكومت رى مىخواهم . حضرت امام حسين ( ع ) فرمودند : اميدوارم از گندم رى نخورى و سر تو را در رختخواب ببرند . پسر سعد از روى تمسخر گفت : جوى رى هم براى ما بس است . خلاصه نصايح امام حسين ( ع ) را نپذيرفت و قضيه را خيلى داغ تمام كرد . بعد از كشتن امام حسين ( ع ) به كوفه آمد . چند روزى كوفه به علت وجود اسرا پر سروصدا بود صبر كرد تا اسرا به شام فرستاده شدند . سروصدا كه خوابيد ، پيش ابن زياد آمد - در اينجا روايت امام حسين ( ع ) مصداق پيدا مىكند كه : « من حاول امراً بمعصية الله فهو أفوت لما يرجوا و أسرع لمايحذر » . هر كسى بخواهد چيزى را از راه گناه به دست بياورد ، اميدش نااميد مىشود و دوان دوان ، بر ضد مطلوب مىرود . بوى به ابن‌زياد گفت : من آماده هستم كه به رى بروم . ابن‌زياد گفت : شنيده‌ام كه تو در كربلا با امام حسين ( ع ) جلساتى داشته‌اى . به چه مناسبت با دشمن ما جلسات خصوصى داشتى ؟ - خود ابن‌زياد هم نمىداند كه چه مىگويد . اين روايت امام حسين ( ع ) است كه مىخواهد مصداق پيدا كند و اين خداوند است كه به دست دشمن ، عمل مىكند - عمر سعد گفت : جلسه داشتم يا نداشتم ، تو مىخواستى امام حسين ( ع ) را بكشم ، كشتم . زن و بچه‌اى را هم اسير كردم و تحويل تو دادم تا به شام فرستادى . ديگر از من چه مىخواهى ؟ ابن زياد گفت : تو نبايد با دشمن ما جلسهء خصوصى برقرار