الشيخ حسين المظاهري
320
جهاد با نفس (فارسى)
قبل از آن كه به خانه برود به مسجد رفت ، به مؤذن مسجد گفت : به مردم حمص بفهمان كه استاندارتان پولدار شده و اين پول مربوط به بيتالمال نيست بلكه مربوط به خودش است و چون مربوط به خود او است آن تقسيمهاى بيتالمال نبايد در كار باشد . گفت كه به فقرا و ضعفاء و بينوايان بفهمان كه استاندارتان پولدار شده ، كدام استاندار ؟ آن كه از دستش شكايت كردند ، از حمص ، از شام با پاى پياده به مدينه فرستادند و از مدينه با پاى پياده به محل خودش فرستادند . عده زيادى از همين مردم به نزدش آمدند ، او هم پولها را نشمرده مشت مشت داد ، يك كوله بار پول ، مقدارى از آن پول ماند ، ديگر كسى نبود ، پولها را برداشت به خانه رفت . زنش گفت : كجا بودى ؟ چه شد ؟ قضايا را براى همسرش نقل كرد و گفت : بالاخره پولها را به همين حمصيها دادم ، به همين شاكيها ، يك مقدارش هم مانده . گفت : آقا خوب است با اين مقدار پول كه مانده به روى و يك كنيز بخرى تا ديگر اقلًا نان نپزى و به هر دوى ما كمكى شده باشد . گفت : اى زن ، كار لازمتر در ميان است ( و او نمىدانست كه چيست ) ، چند روزى طول نكشيد كه فقير بىنواى محتاجى به در خانهاش آمد و او همهء آن پولها را به فقير داد و وقتى كه فقير رفت به زنش گفت : آيا اين بهتر از آن نبود كه من و تو در خانه كار كنيم و خدا هم به ما پاداش بدهد ولى اين صدقه باقى بماند ؟ كار و خستگى من و تو از بين مىرود ، اگر خسته شدهاى استراحت مىكنى ، اين خستگى از بين مىرود اما آن كه باقى