الشيخ حسين المظاهري

267

جهاد با نفس (فارسى)

باشد ، مواظب رفت و آمدش باشد ؛ چه بسيار سراغ دارم افراد موجهى را كه با شركت در يك جلسه بى جا ( با آن كه گناه هم نبود ) خود را از بين بردند . ابن مقفع با قلمش خود را نابود كرد . نوشت : آقاى منصور دوانيقى تعهد كرد كه اگر با عمويش كار داشته باشد ، سلطنت و خلافت او از بين رفته و عزل بشود ، مالش صدقه داده شود ، زنش طلاق و كنيزهاى او آزاد شوند . مىخواست از اديب بودن خود استفاده كند اين گونه امان‌نامه نوشت . وقتى پيش منصور آوردند خيلى عصبانى شد ، آن نامه را پاره كرد و مخفى به همان فرماندار نوشت كه ابن‌مقفع را نابود كند و كسى متوجه نشود ؛ آرزوى فرماندار هم همين بود . فرماندار به دنبال ابن مقفع فرستاد ، او نيز با الاغ و نوكرش پيش همان فرماندارى كه مسخره‌اش مىكرد ، آمد . فرماندار نامهء منصور را به ابن‌مقفع نشان داد . او به التماس افتاد ؛ دستور داد تا تنورى را آماده كردند و ابن‌مقفع بدبخت را سر تنور آوردند ، اول دماغش را بريد ، گفت : سلام عليكم ، انداخت داخل تنور ؛ دست و پايش را بريد و گفت : اينهم به جاى آن كه مسخره كردى . معلوم است كه در نيمه كار ابن‌مقفع مرد و جسدش را به داخل تنور انداختند ؛ نوكر قدرى معطل شد . ظهر شد نيامد ، در زد گفت : ابن مقفع . جواب شنيد كه اينجا نيست ؛ بالاخره مردم جمع شدند و پيش منصور رفتند كه ابن‌مقفع منزل فرماندار رفته و ديگر بيرون نيامده است ،