الشيخ حسين المظاهري
158
جهاد با نفس (فارسى)
« و لم يلبسوا ايمانهم بظلم » ، اگر ايمانت با گناه تؤام باشد ، بدان كه زندگى خوشى ندارى ؛ براى ما به تجربه ثابت شده كه آدمهاى رباخوار ، آدمهاى متجاوز ، نه فقط خودشان بدبختند بلكه بچههايشان هم بدبخت هستند . در اصفهان يك نفر متجاوز بود ؛ علاوه بر گرانفروشى ، رباخوار بود و احتكار هم مىكرد ، بالاخره مثل زالو خون مردم را مىمكيد ، بچهها و طايفه اينها فعلا به نكبتها و بدبختيها گرفتارند ؛ قضيهاى از او نقل مىكنند كه در اصفهان قحطى آمده بود و گندم كم شده و گرانى بود ، نانواهاى اصفهان فهميدند كه او گندم دارد ، پيش او آمدند كه گندمهايت را به مردم بده . گفت : يك من چند مىخريد ؟ ( مثلًا ) گفتند : نرخش دو تومان است . گفت : برو بالا ، 22 قران ، نه ، برو بالا ، مرتب نرخ را بالاتر مىبرد تا جايى كه نشد ، لذا گفت : صبر كنيد تا فردا فكرى بكنم . فردا هم گندم را به مردم نداد ؛ بالاخره مشكل گذشت ، آن كسانى كه از ظلم ديگران بايد بميرند ، مردند و كسانى هم زنده ، قحطى نيز تمام شد ، طولى نكشيد كه پاى آن فرد درد گرفت ، دكترها آوردند ، خوب نشد ، بالاخره شوراى پزشكى تصميم گرفت كه پايش را ببرد ؛ دست گذاشت روى انگشت پا ، گفت : از اينجا ؟ دكتر گفت : نه ، برو بالا ، قدرى بالاتر آمد ، گفت : از اينجا . گفت : نه ، برو بالا ، دلش نمىآيد ، مثل همان گندم كه خودش مىگفت برو بالا ، الان تجسم عمل مىگويد برو بالا ، خلاصه تمام پولها را داد ، پا را قطع كردند .