أحمد السباعي (مترجم: رسول جعفريان)
81
تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه "1344 ق")
قدحهايى بلورين ريخته ، در مجالس خود مىآوردند و در حالى كه بوى خوش زنجبيل و كافور از آنها بر مىخاست ، توسط ساقيان در مجلس گردانده مىشد . قريش حلقههايى داشتند كه قصهگويان در آنها داستانهاى پيشينيان يا داستانهايى از مسائل زندگى مردم را نقل مىكردند ، و از آنچه كه براى مردمان در نقاط مختلف عالم رخ مىداد ، سخن مىگفتند . در اين حلقهها پيران با قباهاى گشاد خود و جوانان با لباسهاى خوشبوى يا قرمز رنگ خويش كه از بهترين حريرهاى رسيده از فارس يا ساخته شده در عراق و شام بود ، شركت مىكردند . مكهء روزگارِ قريش بسان پايتختهاى امروز ، پذيراى اقليتهاى بيگانهاى بود كه با هنر و اموال و احياناً دانش خويش به آنجا مىآمدند . چيزى نمىگذشت كه درست مانند امروز ، در آنجا ميدان فعاليت مىيافتند . بسيارى از كتابهاى سيره از وجود نصاراى روم و دوگانهپرستان فارس در مكه سخن مىگويند و اين كه خانوادههايى از عراق و مصر و حبشه و سريانى در آنجا مىزيستند . بعيد نيست كه آمدن اين اقليتها يا خانوادهها به مكه به دنبال فرار آنان از شورشها يا انواع فشارها « 1 » باشد يا به دلايلى ديگر كه به هر روى در ادوار مختلف تاريخ سبب كوچ انسانها از نقطهاى به نقطه ديگر مىشود . من اين نظريه را كه معتقد است بيسوادى مطلق در مكه حاكم بوده است ، باور ندارم و اين كه ابزارهاى نوشتن در آن ايام صرفاً روى استخوان و سنگ بوده است ؛ چرا كه قرآن از صُحُف منشّره ( مدثر : 52 ) ، سجلّات الكتب ( انبياء : 104 ) ، مداد ( كهف : 109 ) ، اقلام ( لقمان : 27 ) ، و كلماتى كه اشاره به آشنايى آن مردم با اين ابزارها دارد ، سخن مىگويد . از جمله چيزهايى كه جلب توجه مىكند ، اين است كه قرآن در اوايل نزولش ، در
--> ( 1 ) . گفتهاند كه شمارى از مردان قريش از فشارى كه به برخى از افرادِ خانوادههاى اجنبى مقيم در مكه وارد مىشد آگاهشدند ، لذا در خانهء عبداللَّه بن جدعان اجتماع كرده متعهد شدند اجازه ندهند در مكه به كسى ستم شود ، و با يكديگر متحداً از مظلوم دفاع كنند . اين جماعت ، سپس به سوى چاه زمزم رفته با آب آن چهار ركن كعبه را شستند ، آنگاه آب را خوردند و عهد خويش را استوار كردند . رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش از بعثت در اين حلف حضور داشتند و بعدها فرمودند : اگر در اسلام هم به اين كار دعوت شوم ، آن را اجابت مىكنم ( بنگريد : سيره ابن هشام ، ج 1 ، ص 145 ) .