أحمد السباعي (مترجم: رسول جعفريان)

701

تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه "1344 ق")

آمادگى براى انقلاب در مكه زمانى كه حسين از گفتگوهاى خود با طرف بريتانيايى در جمادى الثانى سال 1334 / مارس 1916 به صورتى كه گذشت ، فارغ شد ، فعاليت او در مكه مضاعف شد . مجالس او پر از بزرگان از اهالى حجاز و شيوخ محلات و رجال مبارز قبايل بود و او خطاب به ايشان مىگفت : « فرزندان من ! ما هيچ چيزى جز مراقبت از دين و قوميت خود نداريم . ما آخرين كسانى خواهيم بود كه با امر خليفه مخالفت مىكنيم ، مشروط بر آن كه اتحادىها به دين ما آسيب نزنند . » حسين در شرح كارهاى اتحادىها نسبت به بدعت‌هايى كه در اسلام پديد آورده‌اند ، چندان سخن مىگفت و ماجرا را به دقت تصوير مىكرد كه حسّ نقد آنان را بر مىانگيخت . او با زرنگى تمام توانست آن هالهء نورى را كه از جبين خليفه مىدرخشيد ، از اذهان مردم بزدايد . اين قبيل مجالس از چشم غالب ، والى ترك مكه ، پنهان نبود ، اما وى كه شاهد خوارى واليان پيشين بود ، ضعيف‌تر آن بود كه بتواند اقدام قاطعى به عمل آورد . در همين اثنا بود كه اتحادىها به حسين دستور دادند تا سپاهى را از حجاز آماده كرده براى حمله به كانال سوئز در اختيار آنان بگذارد . او از اين دستور براى رهايى پسرش فيصل كه در دستان جمال پاشاى سفاح در دمشق اسير بود استفاده كرد . درواقع اين اسارت محترمانه ، به هدف جلوگيرى از آشوب‌هايى بود كه شايعه‌اش در اطراف حسين در مكه جريان داشت . حسين به خوبى از اين وضعيت استفاده كرد . او برخى از مبارزان قبايل عربى را بر آن داشت تا نزد جمال رفته اعلام كنند كه آمادهء شركت در جنگ هستند و علاقه دارند تا فرماندهى آنان در اختيار فيصل باشد . اين حيله كارگر افتاد و فيصل اجازه يافت تا به عجله عازم سفر حجاز شود و مبارزان و جنگجويان را براى حضور در جنگ آماده كند . فيصل در رجب سال 1334 به مدينه رسيده به برادرش على پيوست . در اين وقت ، فرمانده سپاه تركى ، فخرى پاشا بود كه همان شك و ترديد جمال پاشا را در باره اين دو نفر داشت . اما او نيز همان فريبى را خورد كه جمال در دمشق خورد . دو برادر از وى اجازه خواستند تا به سرعت همراه نيروهاى داوطلب جنگ در كانال سوئز و فلسطين عازم