أحمد السباعي (مترجم: رسول جعفريان)

606

تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه "1344 ق")

در حدّ نفوذ امير بود . در اينجا شخصيت سومى وجود داست كه رياست اعراب باديه‌نشين را داشت و محمدعلى پاشا آن را به يكى از اشراف به نام شنبر بن مبارك سپرده و امور باديه نشيان را كه چيزى كمتر از صلاحيت امير بلاد نبود ، به وى سپرد . اگر بدانيم كه شنبر مورد اعتماد محمدعلى پاشا بوده و رابطهء ميان او و فرماندهى مكه به بهترين شكل دوستانه بود ، درخواهيم يافت كه كفّهء ميزان چندان متعادل نبوده است ؛ زيرا در يك طرف ، امير بلاد بوده و در جهت ديگر ، نيروى نظامى و امارت بر اعراب . طبيعى است كه اين دو نقطهء متناقض ، با يكديگر برخورد كرده و آرايششان متفاوت خواهد بود ؛ زيرا امير بلاد انتظار آن را داشت كه به حكم امير بودن ، سخنش مقبول واقع شود ، چنان كه صاحبان قدرت نيز بر آن بودند تا حرف خود را به كرسى بنشانند . در اينجا بود كه نزاع درگرفته و مشكل آغاز مىشد . بسا محمدعلى پاشا در زمان توزيع قدرت ، معذور بود و نمىخواست كه همهء قدرت در يك جا متمركز باشد ، و شايد او مىدانست كه امراى از اشراف ، امور بلاد را به دلخواه او پيش نخواهند برد ، اما لزوماً مىبايست اشراف در امارت حضور داشته باشند ، زيرا اين بلاد ، به اطاعت از آنان عادت كرده ، خاندان آنان را تقديس مىكنند . بدين ترتيب او خواست با اين ترتيبات جديد ميان دو گروه را جمع كند . امارت را به دست اصحابش بسپرد و با نيروى ديگر اين ديار را اداره كرده ، امور را بر وفق مراد پيش برد و بر كارها نظارت داشته باشد . اما ترتيباتى كه درست كرد سودمند نبود ، چرا كه مسؤوليت‌ها با يكديگر درآميخت و هر گروهى بر احقيت خود در ديدگاه‌ها و دستوراتش تأكيد داشت . كشته شدن شريف شنبر حجاز از بابت اين رقابت در قدرت ، طى چندين سال ، سختىهاى زيادى را تحمل كرد . پس از آن چيزى نگذشت كه در 22 شعبان 1242 شر آغاز شد ، زيرا شريف يحيى بعد از آن كه سال‌ها برابر شراكت ديگران صبورى ورزيد ، تصميم گرفت تا خط پايانى بر