أحمد السباعي (مترجم: رسول جعفريان)
129
تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه "1344 ق")
به وى جذب شدند و مردمانى در شام و عراق با او بيعت كردند . اما در مكه و مدينه كسانى كه نامشان را برديم با او به مخالفت برخاستند . معاويه خود به مدينه آمد و با معارضان بحث و گفتگو كرد و آنان با شدّت با او برخورد كردند . پس از آن نزد عايشه رفت تا از او برابر آنان استمداد كند ، اما كارى از پيش نبرد . او نيز دست به شدّت عمل زد و تلاش كرد تا به زور كارش را پيش ببرد . « 1 » روايت ابن كثير اين است : معاويه خطاب به حسين بن على ، عبداللَّه بن زبير ، و عبداللَّه بن عمر گفت : كسى كه از پيش هشدار دهد ، در واقع از آنچه پيش آيد عذر خواسته است . من در ميان شما خطبه مىخوانم ، كسى از شما بر مىخيزد و من را برابر مردم تكذيب مىكند . من تحمّل كرده مىگذرم . حالا من چيزى مىگويم ، به خدا سوگند اگر يك نفر شما در اينجا سخنى بر خلاف من بگويد ، پيش از آن كه كلامى در پاسخش گفته شود ، شمشيرى بر فرقش فرود خواهد آمد و آن وقت ، هر كس ، فقط بايد در انديشهء جان خود باشد . آنگاه صاحب شمشيرش را در حضور آنان خواست و گفت : بالاى سر هر كدام دو نفر را كه هر كدام شمشيرى دارند بگمار . اگر كلمهاى در تصديق يا تكذيب از زبان آنان درآمد هر دو نفر شمشيرشان را بر او فرود آورند . آنگاه معاويه از خانه خارج شده ، بر منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى گفت : اين گروه از رهبران و برگزيدگان از مسلمانان ، كسانى هستند كه كارى جز با مشورت آنان تمام نخواهد شد . آنان راضى شده و با يزيد بيعت كردند ؛ با نام خدا بيعت كردند . در اين وقت مردم هم بيعت كردند ، چرا كه منتظر بيعت اين جماعت بودند . در خلافت يزيد بدين ترتيب كار بيعت يزيد به انجام رسيد . بعد از آن معاويه مدت زيادى نپاييد تا آن كه در سال 60 بمرد . او به فرزندش چنين نصيحت كرد : مراقب اهل حجاز باش . آنان اصل و عزّت تو هستند . هر كسى از آنان نزد تو آمد اكرامش كن . كسى كه نيامد ، از او بپرس . تا آنجا كه گفت : من جز از سه نفر براى تو هراسى ندارم : حسين بن على ، عبدالله
--> ( 1 ) . كامل ابن اثير ، ج 3 ، ص 259 .