مركز پژوهش كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى (جمعى از نويسندگان)
373
گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى)
احساس درد بود « 1 » در درازى سينه از ثقبهء خنجرى « 2 » تا فم معده و عدم قدرت عليل بر نظر كردن بر « 3 » زمين و آسمان و از تكيه كردن بر پهلو و پشت راحت يافتن ؛ و علامت ذات ا لعرض احساس درد در ميان دو شانه و بر پشت تكيه نتواند كرد و به جانب چپ و راست نگاه نتواند كرد و در وقت سرفه زحمت بسيار رسد . علاج هر دو ، علاج ذات الجنب بود ، الّا آنكه در اوّل ضماد بر سينه و در « 4 » دويم بر ميان هر دو شانه بايد نهاد . فصل هشتم : در خفقان طپيدن دل كه از اعتدال بيرون « 5 » بود . سبب آن سوء مزاج ساده بود يا مادّى و علامات سوء مزاجات به كرّات « 6 » مذكور شد . معلوم گردانند و ساده را به تبديل و مادّى را به تنقيه و تعديل تدبير نمايند و در مبدّلات و مسهلات مقوّى دل مثل گاو زبان و بادرنجبويه و زعفران لازم دارند ؛ و از ديدان مىباشد . علامت و علاج آن در باب هفتم بيايد . ادويهء قلبيهء گرم : مشك و عود و عنبر و بهمنين « 7 » ، ابريشم ، زعفران ، قرنفل ، شاهسفرم ، دارچينى ، سعد ؛ و ادويهء قلبيهء سرد : مرواريد ناسفته و بسّد « 8 » و صندل و گل سرخ
--> ( 1 ) . س : + و . ( 2 ) . ف ، ش : نحر ؛ ل : - خنجرى ؛ ثقبهء خنجرى : ثقبه : سوراخ كوچك ؛ بخش پايين استخوان سينه به يك استخوان غضروفى پهن مىپيوندد كه انتهاى آن مستدير است و آن را زايدهء خنجرى مىنامند . زايدهء خنجرى از سويى محافظ فم المعده است و از سوى ديگر بين سينه استخوانى و اندامهاى نرم قرار گرفته است تا به هم رسيدن جسم سخت و جسم نرم را از دشوارى برهاند . ( قانون ، ج 1 ، صص 73 - 74 ) ؛ در عظم خنجرى سوراخمانندى است كه ثقبهء خنجرى گويند . ( ر . ك : لغتنامه ، ذيل « ثقبه » ) . ( 3 ) . س : - بر . ( 4 ) . س : - در . ( 5 ) . ش ، ل : بيرون از اعتدال . ( 6 ) . ش ، ل : تكرار . ( 7 ) . ل : بهمن ؛ بهمنين : بهمن سرخ و سفيد ؛ بهمن گياهى و رستنىاى بود كه در بهمن و زمستان گل كند و بيخ آن سرخ و سفيد است و آن را بهمنين مىگويند و بعضى گويند گلى است كه زمستان هم مىباشد و دارويى است كه بدن را فربه كند و باد را دفع سازد و قوت باه دهد . ( برهان ) . ( 8 ) . بسّد : را به لغت رومى « قولوريون » گويند و بعضى گفتهاند « بسّد » را « قوالن » گويند و بعضى گفتهاند « بسّد » و « مرجان » از جواهر معدنى است و لون او سرخ است و پريان او را در دريا اندازند . ( صيدنه ، ص 129 ) اصل -