مركز پژوهش كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى (جمعى از نويسندگان)

337

گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى)

رطوبات ، زجاجيّه و بيضيّه و جليديّه « 1 » است و قوّت بينايى در رطوبت جليديّه است و باقى رطوبات و طبقات خوادم و معدّات « 2 » ويند . ورم ملتحمه از خون مىباشد . علامتش سرخى و بزرگى آماس و پرى رگها و بسيارى وسخ « 3 » . علاجش فصد قيفال از جانب دردمند و اگر هر دو چشم بود هر دو دست را « 4 » و حجامت و تليين طبيعت به شراب آلو و عنّاب و بنفشه و شياف ابيض « 5 » به سفيدهء تخم مرغ سوده با شير دختران در چشم چكانند يا بر پشت چشم مالند و صندل و گشنيز تر و برگ عنب الثّعلب و خرفه مجموع يا بعضى بر پيشانى ضماد كنند و بر پشت چشم « 6 » نيز « 7 » ضماد كنند . غذا عدس و ماش مقشّر به شيرهء بادام يا روغن گاو تازه يا دنبهء برّه و اسفاناخ به تمر هندى و قند چاشنى داده و برگ خرفه « 8 » يا كدوى تر و شيرين يا سلمه « 9 » ، اگر خواهند ، بر دنبهء برّه يا روغن گاو تازه انداخته به تمر هندى و قند چاشنى داده نانخورشى مناسب است و زردهء نيم‌برشت اگر طبيعت را قبض نبود ؛ و از صفرا مىباشد . در اين قسم آماس و سرخى و وسخ كمتر بود و درد و سوزش و تير زدن بيشتر . علاجش اسهال به مطبوخ هليله « 10 » و ضماد به لعاب دانهء بهى و اسبغول « 11 » و شير دختران و آنچه در دموى

--> - آن را مانند نقطهء ارتباط شبكيه و رباط معلق جليديه دانست . » ( جواهر التشريح ، باب چهارم ، فصل دوم ؛ نقل از لغتنامه ) . ( 1 ) . ف : + جليديّه ؛ ل : جليديّه و بيضه . ( 2 ) . معدّات : عبارت از چيزى است كه شىء بر آن متوقف است ، امّا در وجود با آن مشترك نيست ، مانند قدمها كه به مقصود رساننده است ، امّا در وجود با آن مشترك نيست . ( تعريفات جرجانى ، نقل از لغتنامه ) . ( 3 ) . وسخ : چرك ، ريم . ( لغتنامه ) . ( 4 ) . ل ، ف : از هر دو دست . ( 5 ) . شياف ابيض : دواى چشم است مركّب از چند ادويه كه سوزش و سرخى چشم را مفيد و جزو اعظم آن سفيدهء كاشغرى است . ( غياث اللغات ) . ( 6 ) . س : - چشم . ( 7 ) . ف ، ل : - نيز . ( 8 ) . ل : خرما . ( 9 ) . سلمه : تخم خارى است كه چرم را بدان دباغت كنند و آن مانند خرنوب شامى باشد ، ليكن از آن سفيدتر است . ( برهان ) . ( 10 ) . ل : + زرد . ( 11 ) . اسبغول : بذر قطونا ( تخم كتان ) و معنى تركيبى ( اسبغول ) ، گوش اسب مىباشد ؛ چه ، غول به معنى گوش ، بنابراين مىشود « اسب غول » . ( برهان ) اين لغت به صورتهاى « اسبقول » ( تحفه ، ص 25 ) و « اسفيوس » ( تحفه ، ص 24 ) نيز آمده است .