مركز پژوهش كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى (جمعى از نويسندگان)

218

گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى)

زيت بجوشانند و بر خود « 1 » طلى كنند ، جانوران زهردار دور شوند . زنبور اگر گوشت « 2 » موش بخورد و « 3 » كسى را « 4 » بگزد « 5 » ، هم در روز بميرد « 6 » . علاج « 7 » : جاى گزندگى « 8 » بسيار بايد ماليدن و « 9 » برمكيدن « 10 » . و بر « 11 » آنجا « 12 » گل و سركه و طلحت « 13 » طلى بايد كردن « 14 » . و كرباس پاره‌اى « 15 » به برف سرد بايد كردن و بر آن موضع « 16 » نهادن . و آب برف بر آن موضع بايد ريختن و به ورق بادروج « 17 » و مگس « 18 » آن را بايد ماليدن « 19 » . و آب انار ترش و شيرين « 20 » و آب خيار كدو و آب كاشنى بايد دادن . و كاهو بايد خوردن . و گشنيز خشك سه درم كوفته و بيخته بر سر آب سرد بايد خورد « 21 » و غذا « 22 » مزورهء غورهء « 23 » . و روغن زيت در بدن ماليدن پشه بازدارد . مار از دود سروى گوزن و اطراف بز و بيخ سوسن و گوگرد و عاقرقرحا بگريزد و « 24 » نوشادر اندر آب حل كنند و در خانه بنهند ، ماران بگريزند « 25 » . گريزانيدن كژدم : پشك بز و زرنيخ و ميعه « 26 » و پيه راستار است « 27 » بگدازند « 28 » و اين

--> ( 1 ) . م : - بر خود . ( 2 ) . م : - گوشت . ( 3 ) . م : + و . ( 4 ) . م : - را . ( 5 ) . م : زهر زند آن كس . ( 6 ) . م : بكشد . ( 7 ) . م : - علاج . ( 8 ) . م : گزيدن او . ( 9 ) . م : - ماليدن و . ( 10 ) . م : مكيدن . ( 11 ) . م : به . ( 12 ) . م : موضع گزندگى . ( 13 ) . م : - طلحت : طلحت با همين ضبط در جايى ديده نشد ؛ اما « طلح » با اين معانى آمده است : ام غيلان ، اقاقيا ، موز ، شكوفهء خرما . ( ر . ك . لغتنامه ) . ( 14 ) . م : + و به ورق خبازى كه او را خيرو گويند و روباه تربك ضماد بايد كردن . ( 15 ) . م : - پاره‌اى . ( 16 ) . س : - و . ( 17 ) . بادروج : گل بستان افروز و بوئيدن آن عطسه آورد و گزيدن عقرب را نافع بود . ( 18 ) . مگس : گويا همان حشرهء مشهور است ؛ « عيسى مىگويد : من بارها تجربه كرده‌ام كه جاى نيش كژدم را با مگس ماساژ داده‌ام ؛ بسيار علاج خوبى است . » ( قانون ، كتاب دوم ، ص 352 ) . ( 19 ) . س : + به . ( 20 ) . م : - و شيرين . ( 21 ) . م : خوردن . ( 22 ) . م : + غوره به . ( 23 ) . م : ساختن و دادن . ( 24 ) . س : - مار . . . بگريزد و . ( 25 ) . م : مار بگريزد و . ( 26 ) . ميعه : صمغ درخت سفرجل ، صمغ به ( لغتنامه ) . ( 27 ) . م : + بستانند و پيه را . ( 28 ) . م : بگدازانند زرنيخ و پشك و ميعه بر آن بسرشند .