مركز پژوهش كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى (جمعى از نويسندگان)
202
گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى)
افعى « 1 » در شراب صرف بايد « 2 » كردن « 3 » و طلى بدن بايد « 4 » كردن « 5 » و روغن بنفشه و روغن كدو در بينى چكانيدن « 6 » و هر روز به حمام رفتن . و غذا نخودآب بايد « 7 » دادن « 8 » . باب پنجاه و چهارم « 9 » : در شرى « 10 » و حصف « 11 » علاج شرى « 12 » : آلو سياه و آلو گيلى و تمر هندى و ورق گل بايد « 13 » دادن « 14 » و به مطبوخ هليلهء زرد استفراغ بايد كردن . سبب حصف ، شورى عرق باشد و ناشستن بدن و ترك حمام كردن يا در هواى گرم حركت كردن . علاج : استفراغ صفرا بايد « 15 » كردن « 16 » به مطبوخ فواكه « 17 » و ورق گل و تمر هندى و سكنجبين ساده . و در جايگاه خنك نشستن « 18 » و آب سرد خوردن و غذا مزورهء « 19 »
--> ( 1 ) . ترياق افاعى : معجونى مركب از داروهاى چند است كه وقتى آن را دواى مخصوص همه سموم حيوانى مىدانستند و هر بيست نخود آن ، يك گندم ترياك دارد . ( قانونچه ، ص 143 ، حواشى مترجم ) . ( 2 ) . ل : - بايد . ( 3 ) . ل : كنند ؛ م : جوشانيدن . ( 4 ) . ل : - بايد . ( 5 ) . ل : كنند ؛ « هر شب ترياق افعى حل شده در شراب به تن بمالد . » ( قانونچه ، ص 143 ) . ( 6 ) . ل : بچكانند . ( 7 ) . ل : بچكانند . ( 8 ) . ل : + و اللّه اعلم ؛ م : خوردن . ( 9 ) . س : - پنجاه و چهارم ؛ م : + از مقالهء دوم . ( 10 ) . شرى : به فتح اول و الف مقصوره ، دانههاى كوچك بسيارى است ، مايل به سرخى كه در ظاهر جلد به هم مىرسد و گاه در ميان آنها دانههاى بزرگ نيز مىباشد . و بسيار فرو رفته در جلد و گوشت نمىباشد و خارش بسيار مىنمايد و اكثر آن است كه مجموع آنها به يك دفعه بروز مىنمايد . ( قانونچه ، ص 145 ، حواشى مترجم ) ؛ مخملك ( برهان قاطع ) . ( 11 ) . حصف : به فتح اول و ثانى ، بثور صغار سرخرنگ شوكى سرتيز ، شبيه دانه جاورس مقشر بر ظاهر جلد با خارش شديد و چنين است كه گويا خار بر بدن فرو مىرود و لهذا آن را شوكيه نامند و سبب آن رطوبت غليظه ساده است كه ترشح نمايد از عروق در زير جلد كه به واسطه سدمسام نتواند اخراج يابد . بيشتر نزد صاحبان ابدان حاره و اعضاى كثيرة العرق و در بلدان حاره خصوصا هنگام گرمى هوا به هم رسد . ( قانونچه ، ص 145 ، حواشى مترجم ) . ( 12 ) . ل : شرا . ( 13 ) . ل : - بايد . ( 14 ) . ل : دهند . ( 15 ) . ل : - بايد . ( 16 ) . ل : كند . ( 17 ) . س : + فواكه ؛ ل : فاكهه . ( 18 ) . ل : نشاندن . ( 19 ) . ل : + از .