مركز پژوهش كتابخانهء مجلس شوراى اسلامى (جمعى از نويسندگان)

164

گنجينه بهارستان (علوم وفنون پزشكى)

باب بيست و هفتم « 1 » : در ذات الريه ذات الريه آماس شش است « 2 » . سبب آن ممتلى « 3 » شش باشد « 4 » از بسيارى خون . علامت آن تب تيز باشد و تنگى نفس « 5 » - گوئيا كه گلو مىفشارند - و سرخى روى . علاج : رگ باسليق « 6 » بايد زدن و خون به مقدار قوت بيرون كردن و جلاب عناب و بنفشه و نيلوفر و نبات و ترنجبين دادن و لعاب به‌دانه و بنگو و روغن بادام لعوق « 7 » ساختن و طبع را نرم كردن « 8 » به مطبوخى « 9 » از سناى مكى و بنفشه و نيلوفر و عناب و سپستان و ترنجبين و شير خشت . و « 10 » غذا كشكاب با خشخاش و عناب و نيلوفر « 11 » و روغن گل و « 12 » بادام بايد « 13 » دادن « 14 » . باب بيست و هشتم « 15 » : در سل ريش شدن شش را سل خوانند « 16 » . سبب « 17 » آن « 18 » نزلهء تيز است كه از سر به شش فرود « 19 » آيد و شش را ريش كند . علامت آن « 20 » : هرگاه كه خداوند سرفه و ذات الريه [ را ] به سرفه خون و ريم بيرون

--> ( 1 ) . م : + از مقالهء دوم . ( 2 ) . م : باشد . ( 3 ) . اين نمونه از موارد كاربرد اسم مفعول به جاى مصدر است . هرچند مىتوان آن را به حسب محدوديتهاى رسم الخطى ، اسم مصدر دانست و به شكل « ممتلىاى » نوشت . ( 4 ) . م : - سبب . . . باشد . ( 5 ) . ل : + با . ( 6 ) . باسليق : به كسر سين . كلمه‌اى يونانى است كه در اصل به معنى پادشاه بزرگ است و از بهر پيوستگى اين رگ به اندامهاى شريف او را باسليق نام كردند و اندر تن به جاى پادشاهى بزرگ شناختند و اين شاهرگى است در دست . ( لغتنامه ) . ( 7 ) . لعوق : داروى ليسيدنى ، هر چيز آبدار با قوام . ( لغتنامه ) . ( 8 ) . ساختن . ( 9 ) . ل : مطبوخ . ( 10 ) . م : - و . ( 11 ) . م : نيلوفر و عناب . ( 12 ) . ل : - و . ( 13 ) . م : - بايد . ( 14 ) . ل : + و اللّه اعلم بالصواب . ( 15 ) . م : + از مقالهء دوم . ( 16 ) . م : گويند . ( 17 ) . م : اسباب . ( 18 ) . م : سل . ( 19 ) . م : به زير . ( 20 ) . م : سل .