الشيخ رسول جعفريان
917
رسائل حجابيه (فارسى)
مردان نسبت به زنان كتابا و سنّتا ممنوع و حرام و از طرف زنان هم به مردان مطلقا و لو خالى از ريبه ، نظر حرام شد ، چه نسبت به بدن و يا وجه و كفّين ؛ پس در اين صورت اگر حجاب براى زنان واجب و مكشّفه بودن حرام نباشد ، لازم دارد عسر و حرجى كه در شريعت اسلام و به حكم عقل سليم منفى است ؛ زيرا اوّلا خداى سبحان فرموده : « وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ » ؛ « 1 » و ثانيا زندگانى بشر در عهدهء اختلال ، و انتظاماتش به انحلال بلكه در عقدهء محال قرار خواهد گرفت ؛ زيرا امر تجارت و زراعت و صناعت و تردد و آمد و شد مردان در بازارها و طرق و خيابان با خوددارى از نظر نمودن به اجنبيات مكشّفه معسور بلكه غير ميسور خواهد شد ؛ براى آنكه هرگاه مأمور نباشند جماعت زنان به احتجاب با صورتهاى گشاده و عاريات و سرهاى برهنه و متبرّجات در كوچهها و بازارها و محل اجتماعات ، خلطه و آميزش هم كه دارند با مردان و رجالات ، و فرض در اين است كه مردان هم مأمورند به غمض بصر و پوشاندن نظر از ايشان ، هيچ امرى سرانجام نخواهد گرفت ؛ و بديهى است كه احكام شريعت اسلام تابع مصالح و مفاسد است ؛ پس معلوم شد كه مصلحت جامعهء بشر تحجّب نسوان خواهد بود ؛ فهو المطلوب . در بعضى كتب معتبره ديدم ، در زمان قديم ، عابدى بود كه از عبادت او شيطان به فزع آمد . فرياد برآورد تا اولادش به گردش جمع آمده ، از او سبب سؤال نموده ؛ قصه را بيان كرد . خنّاس كه يكى از اولادهاى كارى شيطان است ، گفت : من چارهء عابد را خواهم نمود . پس رفت و دخترى كه صحيح و سالم و در كمال حسن و نيكويى و زيبايى « و طعنه به خورشيد زدى از وجاهت و رعنايى » و از خاندان سلاطين و ملوك بود با دستش گلوى او را فشار داد به حدّى كه مشرف به مرگ شد و چندانكه در مقام معالجه برآمدند ، مفيد نيفتاد . شيطان به صورت راهبى بر آنها جلوه نمود و گفت : اگر برصيصاى عابد دست خود را به گلوى اين دختر بمالد ، فى الحال شفا يابد . پدر دختر گفت : او را حاضر كنيد ، و هرچه مىخواهد به او بدهيد . گفتند : از كسى اين عابد چيزى قبول نمىكند و از صومعهء خود هم قدمى بيرون نمىگذارد . چارهء اين امر جز به بردن دختر در نزدش نيست ؛ سلطان قبول نمود ؛ پس دختر را به سوى برصيصاى عابد حمل داده ، و استدعا نمودند كه دست بر گلوى او بگذارد . چون دست گذارد ، فى الحال شيطان خنّاس دست از گلوى دختر برداشت ، فورا دختر سالم گشت . چون او را با كمال خوشحالى به خانه رساندند ؛ باز خنّاس دست خود بر گلوى دختر فشار داد ، و ثانيا دختر را به صومعه عابدش سوق دادند . در اين وقت سلطان خود به شكار رفت ؛ دختر را تنها در نزد عابد نهاد . دختر نالهاش بلند بود . عابد بر سرش آمد ، چون چشمش به
--> ( 1 ) . حج ، 78