الشيخ رسول جعفريان
817
رسائل حجابيه (فارسى)
خائنين و ستمكاران بوده ؛ هر روز به رنگى و لباسى ظهور و بروز كرده ؛ گاه با قيافه و صورتهايى بسى زشت و منكر امر به معروف مىكنند و گاه هم خيرخواه ملت و رنجبر رعيّت مىشوند ؛ و با اينكه مجسّمهء ظلم و خيانتاند ، خود را طرفداران عدالت معرّفى مىنمايند و با يك دنيا قبايح و فضايح وكيل صالح شده و در اعراض و اموال و نفوس و دين و دنياى سى كرور نفوس مستضعفه حكمفرما مىشوند ؛ و چه بسا همين اشخاصند از دودمان كسانى كه به عنوان كمك و همراهى با ضعفا و كارگران و فقراى ملت ، پس از رحلت حضرت ختمى مرتبت ، غصب فدك نموده و با يك دنيا خيانتكارى و جلافت ، در خانهء آل عترت ريخته ، غصب خلافت نمودند . اللهم العن اوّل ظالم ظلم حقّ محمّد و آل محمّد و آخر تابع له على ذلك . رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور * بر خلايق مىرود تا نفخ صور حالا تعجب و تماشا در اينجا است كه همين تيپ و جمعيت ، در زمان ما معلّم و ناظم و مدير مدارس بنات و بنين شده كه اينگونه اطفال بىگناه مسلمين را از دين متين بيگانه و معاند حقايق و معظمات و محترمات قوانين سيّد المرسلين بلكه به كلّى اينها را ديوانه نمايند ؛ و به جاى تعليم اصول و مبانى احكام و دين و تعليم تبليغات اسلامى و جدل و نبرد با بىدينان و دشمنان آيين مبين ، تعليم موسيقى و هرزگى و ورزش و دوچرخهسوارى و پيشاهنگى و نقاشى . . . آن هم نسبت به دوشيزگان و نواميس مسلمين مىنمايند . و يا تماشا اينجا است كه روزنامهنويس و مجلّهنگار و اندرزكن هم مىشوند و ترغيب و تشويق به انواع فسق و هرزگى و مناهى و فحشا نموده ، شعرها در مدح بىحجابى و بىناموسى مىبافند ، و خود را حافظ عرض و ناموس ملّت معرفى مىكنند ، و براى نمونه و مسطوره چند شعرى كه نوشته شده ، براى شما خواهرانم مىخوانم تا آگاه و هشيار شويد و ببينيد كه ايرج ملعون در ديوان مطبوع خود ، چگونه داد كفر و الحاد را داده ، و حجاب زنان و نواميس مسلمانان را از خرافات و موهومات دانسته و نصيحتكننده و خيرخواه مردم و لا سيما طرفدار زنان بيچاره خود را معرفى مىنمايد : خدايا تا كى اين مردم به خوابند * زنان تا كى گرفتار حجابند چرا در پرده بايد طلعت يار * خدايا زين معما پرده بردار مگر زن در ميان ما بشر نيست * مگر در زن تميز خير و شر نيست زنان را عصمت و عفّت ضرور است * نه چادر لازم و نه چاقچور است چو زن خواهد كه گردد با تو پيوند * نه چادر مانعش گردد نه روبند به قربانت مگر سيرى پيازى * كه توى پيچه و چادر نمازى تو مرآت جمال ذوالجلالى * چرا مانند شلغم در جوالى