الشيخ رسول جعفريان
77
رسائل حجابيه (فارسى)
آويزان كند تا گردن و سينه و گردنبند و گوشواره و مو و ساير زينت با مواضع زينتاشان مستور شود . ششم : قوله تعالى : وَ لا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ ؛ « 1 » بايد كه زنان به وقت راه رفتن پاى خود را به زمين نزنند براى اظهار آواز زينت پنهان خود ؛ مثل خلخال و غير آن ؛ مقصود آن است كه زنان آواز خلخال خود را به گوش مردان اجنبى نرسانند كه موجب هيجان شهوت فسّاق و فجّار شود . از ابن عباس و قتاده منقول است كه عادت زنان در جاهليت اين بوده كه چون به مردها مىرسيدند ، عمدا پاهاى خود را به زمين مىزدند تا بدانند خانم كلّه گنده خلخال دارد « 2 » و خداى متعال از اين حال كه مشعر بر بىعصمتى است نهى فرمود . الحق اين تعليم غايت عفّت و طهارت مىباشد و سدّ طريق هيجان شهوت و اشعار دعوت به سوى خود . اى ضالّ و مضلّ ! و اى دشمن تديّن و تمدّن اسلام و ممالك اسلام ! و اى اسير نفس و بندهء شهوت ! تو را به وجدان خود قسم مىدهم كه هيچ ندارى ، راست بگو ؛ خداى را كه راضى نباشد كه زنان آواز زينت و خلخال خود را به گوش مردهاى اجنبى برسانند ، آيا راضى خواهد شد كه خود خلخال و ساير زينتهاى خود را به نامحرم نشان بدهد ؟ حاشا ثمّ حاشا ! تا چه رسد به خود مواضع زينت ، مثل چشم و ابرو و كشف نقاب و رفع حجاب و مخالطه با اجانب و معاشرت با فسّاق و بيع و شرى و حرفزدن با ايشان ؛ چه همه كس مىدانند كه صداى زن جوان قطعا مهيّجتر و محرّكتر است شهوت انسان را از صداى خلخال كه جماد است ؛ لهذا بعضى از علماى اخلاق عصمتپرست ، صوت زن را هم عورت دانسته و گفتند كه ، در غير ضرورت زن نبايد با مرد اجنبى حرف بزند . و در حديث معتبر نيز اين مضمون شريف وارد شده و اين حرف تازگى ندارد ، از قديم در شرايع بوده ، چنانكه در آيه 34 و 35 از رسالهء پولس به قرناتيان وارد شده ؛ اگرچه در صدر [ همين ] رساله ، اين دو آيه نوشته شده ، باوجوداين تكرار عيب ندارد : « و زنان شما در كليساها خاموش باشند كه ايشان را حرفزدن جايز نيست ، بلكه اطاعتنمودن ، چنانكه تو را نيز مىگويد ؛ اما اگر مىخواهيد چيزى بياموزند ، در خانه از شوهران خود بپرسند ، چون زنان را در كليسا حرفزدن قبيح است . » از اينجا در كمال صافى معلوم مىشود كه صداى زن هم عورت است و حرفزدن او با اجانب قبيح و غير جايز است ؛ و اين همه معلوم است ، در صورتىكه حرفزدن زن در
--> ( 1 ) . نور ، 31 ( 2 ) . تفسير الطبرى ، ج 9 ، ص 310 ، ح 26012 ، 26013 ( بيروت ، دار الكتب العلمية ) .