السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)

877

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)

دعا مىكرد كه ده پسر به او عنايت كند و براى خدا نذر كرد كه پس از اجابت دعايش يكى از آنان را قربانى كند وقتى فرزندانش به ده عدد رسيدند ، عبدالمطلب گفت : به تحقيق خداوند براى من وفا كرد ، پس من نيز حتماً بايد براى خدا به وعده‌ام وفا كنم . آن‌گاه فرزندانش را داخل كعبه كرد و ميان‌شان قرعه زد . قرعه به نام عبداللَّه - پدر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله - در آمد و او محبوب‌ترين فرزندان عبدالمطلب نزد وى بود . سپس براى بار دوم قرعه زد و اين بار نيز قرعه به نام عبداللَّه درآمد ، آن‌گاه براى بار سوم قرعه زد و قرعه به نام عبداللَّه درآمد . از اين رو عبداللَّه را گرفت و حبس كرد و تصميم به سر بريدن وى گرفت . قريش با آگاهى از اين خبر اطراف وى جمع شدند و او را از اين كار بازداشتند . از سوى ديگر زنان و دختران عبدالمطلب دور هم گرد آمدند و شروع به شيون و زارى كردند . در اين ميان عاتكه - دختر عبدالمطلب - به پدر گفت : اى پدر جان ! دربارهء كشتن فرزندت ميان خود و خدايت ، چاره‌اى بينديش . عبدالمطلب گفت : دخترم ! چگونه چاره‌انديشى كنم ؟ به درستى كه تو پر خير و بركت هستى . عاتكه گفت : به سراغ دام‌هايت در حرم برو و ميان شتر و فرزندت قرعه بزن و به مقدارى به پروردگارت عطا كن تا راضى شود . عبدالمطلب فرستاد ، شترانش را آوردند . آن‌گاه ده شتر جدا كرد و ميان آنها و عبداللَّه قرعه زد ولى قرعه به نام عبداللَّه درآمد به همين صورت عبدالمطلب ده تا ده تا بر تعداد شتران مىافزود و قرعه مىزد ولى قرعه به نام عبداللَّه درمىآمد تا اين‌كه تعداد شتران به صد رسيد و اين بار قرعه به نام شتران درآمد . پس قريش چنان اللَّه اكبر گفتند كه از صداى تكبيرشان كوه‌هاى مكه به لرزه درآمد ولى عبدالمطلب گفت : نه [ من نمىپذيرم ] تا سه مرتبه قرعه را تكرار كنم . آن‌گاه عبدالمطلب سه مرتبه قرعه زد و هر بار قرعه به نام شتران درآمد . در تمام اين مدت عبداللَّه زير پاهاى پدر گرفتار بود به طورى كه گونه‌اش كه بر زمين بود خراش برداشته بود . پس از پايان سومين قرعه ، زبير و ابوطالب و ديگر برادرانش او را از زير پاهاى پدر بيرون كشيدند و بر دوش خود سوار كردند . آنها عبداللَّه را مىبوسيدند و خاك از بدن و لباس‌هايش پاك مىكردند . آن‌گاه عبدالمطلب دستور داد در حزوره شترها را ذبح كنند واحدى را از گوشت آنها بىنصيب نگذارند . . . » در كتاب مناقب ابن شهر آشوب آمده است : « وقتى عبدالمطلب از ماجراى اسماعيل آگاه شد ، به ذهنش رسيد كه برترين فرزندش را براى خدا قربانى كند ؛ از اين رو نذر كرد كه هر وقت داراى ده فرزند پسر شد ، به خاطر سپاسگزارى براى پروردگارش يكى از آنان را براى كعبه قربانى كند . وقتى پسرانش به ده تا رسيدند به آنان گفت : اى فرزندانم ! دربارهء نذر من چه مىگوييد ؟ آنان گفتند : اختيار با توست و ما در برابرت هستيم . . . » ادامه اين حديث همانند روايت پيشين است . ارجاعات گذشت : در روايت يكم از باب سى و دوم از ابواب سوگند اين گفته كه : « شخصى بر قربانى كردن فرزندش سوگند مىخورد . امام فرمود : آن ، از گام‌هاى شيطان است . »