السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)

771

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)

955 - ( 3 ) در كتاب ارشاد مرحوم شيخ مفيد آمده است : « از آن جمله است آنچه راويان دربارهء ماجراى امام صادق عليه السلام با منصور بيان مىكنند كه : منصور به ربيع دستور داد امام صادق عليه السلام را احضار كند . وقتى امام عليه السلام را نزد منصور برد تا چشم وى به امام عليه السلام افتاد ، گفت : خداوند مرا بكشد اگر تو را نكشم . آيا در حكومت من نافرمانى مىكنى و عليه من دست به فتنه و آشوب مىزنى ؟ امام عليه السلام فرمود : به خدا سوگند ! من چنين كارى نكرده‌ام و قصد آن را ندارم . اگر چنين خبرى به تو رسيده است گوينده‌اش دروغگوست و بر فرض محال كه من چنين كارى كرده باشم به تحقيق به يوسف ستم شد و او بخشيد و ايوب به بلا گرفتار شد و صبر كرد و به سليمان عطا شد و سپاسگزارى كرد . اين‌ها پيامبران الهى هستند و نَسَب تو به آنان مىرسد . منصور گفت : بسيار خوب ، از اينجا بالا بيا . امام عليه السلام بالا رفت . آن‌گاه منصور گفت : آنچه را من گفتم فلانى فرزند فلانى دربارهء تو به من گزارش كرد . امام عليه السلام فرمود : اى اميرمؤمنان ! او را احضار كن تا اين مطلب را با من رو در رو كند . آن مرد را حاضر كردند و منصور به وى گفت : تو آنچه را از جعفر عليه السلام نقل كردى ، خودت شنيدى ؟ آن مرد گفت : آرى . امام عليه السلام فرمود : او را بر اين مطلب سوگند بده . منصور به آن مرد گفت : آيا سوگند مىخورى ؟ آن مرد گفت : آرى و شروع به سوگند خوردن كرد . امام عليه السلام فرمود : اى اميرمؤمنان ! به من اجازه بده او را سوگند دهم . منصور گفت : اين كار را بكن ! امام عليه السلام به شخص سخن چين فرمود : بگو : از نيرو و قدرت خداوند بيزارى مىجويم و به نيرو و قدرت خود پناه مىبرم كه جعفر چنين و چنان كرد . آن مرد نخست لحظه‌اى درنگ كرد و سپس به آن سوگند خورد . طولى نكشيد كه پاى بر زمين كوبيد و مُرد . منصور گفت : پاى اين را بكشيد و به بيرون ببريد ، خداوند لعنتش كند . » در گزارش ديگرى آمده است : « ربيع گويد : يك روز منصور مرا فراخواند و گفت : اى ربيع ! هم اكنون جعفر بن محمد عليه السلام را نزد من حاضر كن . به خدا سوگند ! او را خواهم كشت . من شخصى را به دنبال امام عليه السلام فرستادم . هنگامى كه امام عليه السلام آمد ، گفتم : اى زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله ، اگر وصيت يا سفارشى مىخواهى به كسى كنى ، انجام بده . امام عليه السلام فرمود : از منصور براى من اجازه بگير . نزد منصور رفتم و محل امام عليه السلام را به وى گفتم . منصور گفت : او را وارد كن . وقتى نگاه منصور به امام عليه السلام افتاد ، مشاهده كردم لب‌هاى امام عليه السلام حركت مىكند ، ولى نفهميدم چه مىگويد . هنگامى كه امام به منصور سلام كرد ، وى در برابر امام به پاخاست و او را در آغوش گرفت و در كنار خود نشاند . آن‌گاه به امام گفت : نيازهايت را باز گو كن .