السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)

439

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)

شروع كردند به وى بگويند : آيا فلان برده‌ات را با همسرش آزاد كردى ؟ آيا دستور به فلان كار و فلان كار دادى ؟ و امامه با اين‌كه شوهرش - مغيره - ناراحت بود و قدرت سخن گفتن نداشت ، با سر سخنان آنها را تاييد مىكرد و امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام آن را جايز شمردند . » حلبى از امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه فرمود : « پدرم امام باقر عليه السلام برايم بازگو كرد : امامه دختر ابو عاص بن ربيع و زينب دختر پيامبر صلى الله عليه و آله پس از حضرت على عليه السلام با مغيره بن نوفل ازدواج كرد وى در پايان عمر به بيمارى سختى مبتلا شد به طورى كه زبانش بند آمد . در اين حال امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام نزد وى رفتند و او قدرت بر سخن گفتن نداشت . آن‌گاه شروع كردند به وى بگويند : آيا فلان برده‌ات و همسرش را آزاد كردى ؟ آيا فلان كار و فلان كار را انجام دادى ؟ امامه با اين‌كه شوهرش از سخنان آن دو امام ناراحت بود با سرش برخى از آنها را تاييد مىكرد و برخى را نمىپذيرفت . من گفتم : آيا امام حسن و امام حسين عليهما السلام آن را اجازه دادند ؟ فرمود : آرى » . 617 - ( 6 ) محمد بن جمهور با واسطه از امام صادق عليه السلام روايت مىكند كه فرمود : « فاطمه دختر اسد و مادر اميرمؤمنان عليه السلام نخستين زنى بود كه پياده از مكه به مدينه به سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هجرت كرد و نيكوكارترين مردم نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله بود . وى از آن حضرت شنيد كه فرمود : مردم در روز قيامت برهنه همانند روز ولادت محشور مىشوند . فاطمه گفت : واى از زشتى و بىحيايى . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود : من از خداوند در خواست مىكنم تا تو را پوشيده برانگيزد . و شنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله از فشار قبر سخن به ميان آورد ، فاطمه گفت : واى از ضعيفى و ناتوانى . پيامبر صلى الله عليه و آله به وى فرمود : من از خدا درخواست مىكنم كه فشار قبر را از تو بر طرف كند . روزى فاطمه به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : من مىخواهم اين كنيزم را آزاد كنم . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : اگر اين كار را انجام دهى خداوند در برابر هر عضوى از آن ، عضوى از بدن تو را از آتش آزاد مىكند . وقتى فاطمه بنت اسد بيمار شد به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وصيت و از آن حضرت درخواست كرد تا كنيزش را آزاد كند . زبان فاطمه در آن حال بند آمده بود و شروع كرد به پيامبر صلى الله عليه و آله اشاره كند . آن حضرت نيز وصيت او را پذيرفت . يك روز پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بود كه على عليه السلام با چشم گريان نزد وى آمد . پيامبر صلى الله عليه و آله از على عليه السلام پرسيد : چرا مىگريى ؟ على عليه السلام گفت : مادرم فاطمه جان سپرد .