السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)
307
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)
فصل بيست و سوم : ابواب هبه باب 1 جواز هبه در غير حرام ، استحباب آن براى مؤمنان و به ويژه بستگان 401 - ( 1 ) سعيد بن مسيب گويد : « در مدينه قحطى آمد و مردم از هر طرف [ براى درخواست باران ] بيرون آمدند . نگاهى به جمعيت انداختم . در ميان مردم مرد سياهپوستى را تنها بر روى بلندى مشاهده كردم . به طرف وى حركت كردم وقتى به وى نزديك شدم ، ديدم لبانش حركت مىكند ، هنوز دعايش تمام نشده بود كه ابرها به سوى مدينه آمدند . با مشاهده آنها سپاس و ستايش خدا را بهجا آورد و رفت . آنگاه آن چنان بارانى بر ما باريدن گرفت كه گمان كرديم غرق مى شويم . من آن شخص سياهپوست را تعقيب كردم تا وارد خانه على بن حسين عليه السلام شد . نزد امام عليه السلام رفتم و گفتم : سرورم ! در خانه شما برده سياهى است ، با فروش آن ، بر من منت گذار ! امام سجاد عليه السلام فرمود : اى سعيد ! چرا او را به تو نبخشم ؟ آنگاه به سرپرست بردگانش دستور داد همه بردگان خانه را بر من عرضه كند . همه آنان را يكجا گرد آوردند ، ولى من گمشده خود را در ميان آنان نيافتم . از اين رو به امام عليه السلام گفتم : او را نمىبينم . سرپرست بردگان گفت : جز فلان برده مراقب چارپايان كسى باقى نمانده است . امام عليه السلام دستور داد او را نيز حاضر كردند ، تا چشمم به وى افتاد گفتم : اين همان است . امام عليه السلام فرمود : اى غلام ! سعيد مالك تو شد ، همراهش برو ! برده سياه به من گفت : چه عاملى سبب شد تا ميان من و مولايم جدايى افكنى ؟ گفتم : من آنچه را بر روى بلندى انجام دادى ، مشاهده كردم . غلام با شنيدن اين سخن دستانش را با حالت گريه و زارى به آسمان بلند كرد و سپس گفت : اگر ميان من و تو رازى بود كه آن را آشكار كردى ، پس مرا به سوى خودت فراخوان ! امام سجاد عليه السلام از اين سخن گريست و همه حاضران به گريه افتادند . من نيز با چشم گريان بيرون آمدم و وقتى به منزلم رسيدم ، فرستاده امام سجاد عليه السلام نزد من آمد و گفت : اگر مىخواهى بر جنازه دوستت حاضر شوى ، بيا .