السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)

919

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)

1524 - ( 6 ) در كتاب تحف العقول در رسالهء حقوق امام سجاد عليه السلام آمده است : « حقّ شريك اين است كه اگر غايب بود ، كارهايش را به انجام رسانى و اگر حاضر بود ، با وى به‌سان خود رفتار كنى و بدون تصميم گرفتن او تصميم خود را عملى نسازى [ يا هنگامى كه او تصميم مىگيرد ، تصميم خود را عملى نسازى ] و بدون مشورت با وى به نظر خود عمل نكنى و مال او را حفظ كنى و انديشهء خيانت - كم و زياد - را از خود دور كنى ؛ زيرا براى ما روايت شده است كه : همانا دست خدا بر سر دو شريك است تا وقتى كه به يكديگر خيانت نكنند و نيرويى جز نيروى خداوند نيست . » و در روايت يكم از باب پنجاه و پنجم از باب‌هاى جهاد با نفس به آنچه به اين بحث نزديك است ، مراجعه كنيد . 1525 - ( 7 ) ابن ابى جمهور در كتاب درر اللئالى در توضيح سخن سائب كه به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت : « . . . تو هرگز مانع رسيدن سودى به من نمىشدى و با من جدال نمىكردى . » مىگويد : « اين دو ويژگى كه دراينجا براى شريك ذكر شده است ، از اخلاق كريمانه و بزرگوارانهء دو شريك است ؛ زيرا به اعتبار زيبايىهاى شراكت و معاشرت و معامله ، بر هر يك از آنان واجب است كه به اين دو ويژگى آراسته باشند ؛ پس آنچه سبب سودآورى و زياد شدن و افزايش مال مشترك مىشود ، بر او نپوشانيد زيرا او امين اوست و واجب است كه امانت خود را بپردازد و به كسى كه استحقاق آن را دارد برساند و در انجام كارهاى سودآور با مال مشترك با شريك خود مخالفت نكند ؛ چرا كه با آنچه گفته شد ، شراكت نظم مىيابد و سبب سامان يافتن و استمرار و سودآورى آن مىشود . » ارجاعات گذشت : در روايت يكم از باب سىام از باب‌هاى مستحقان زكات فرمودهء معصوم عليه السلام به مأمور جمع‌آورى زكات كه : « هنگامى كه [ براى گرفتن زكات ] نزديك اموالش مىشوى ، پس بدون اجازه وارد آن نشو ؛ زيرا بيشتر آن متعلق به اوست . آن‌گاه بگو : اى بنده خدا ! آيا به من اجازه مىدهى وارد اموالت شوم ؟ » و در روايات باب هفتاد و چهارم از باب‌هاى كسب‌هاى روا و ناروا ، مطالبى هست كه بر بعضى از مقصود دلالت مىكند . باب 3 حكم شرط كردن تحويل گرفتن وديعه از سوى وديعه‌گذاران به صورت دسته جمعى 1526 - ( 1 ) زاذان گويد : « دو نفر امانتى نزد يك زن گذاشتند و به وى گفتند : آن را به هيچ يك از ما به تنهايى تحويل نده و هروقت با هم آمديم آن را به ما تحويل بده . سپس رفتند و مدتى خبرى از آنها نشد تا اين‌كه يكى از آنان آمد و به آن زن گفت : رفيق من مُرد ، امانت مرا تحويل بده . آن زن از