السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)
1087
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)
آن مرد آن دو قرص نان را گرفت و وارد بازار شد ولى نمىدانست با آنها چه كار كند . از يك طرف به سنگينى بدهى خود و وضع پريشان و نامناسب خانوادهاش مىانديشيد و از سوى ديگرى شيطان او را وسوسه مىكرد كه اين دو قرص نان كجا و آن همه نياز تو كجا ؟ در همين فكر و خيال بود كه به ماهىفروشى برخورد كرد كه يك ماهى بو گرفته روى دستش باد كرده بود . آن مرد به ماهىفروش گفت : اين ماهى روى دست تو مانده است و يكى از اين دو قرص نان روى دست من باد كرده است ، آيا حاضرى ماهىات را با نان بدون خريدار من معامله كنى ؟ ماهىفروش گفت : آرى . ماهى را داد و نان را گرفت . آنگاه آن مرد به راه خود ادامه داد تا به اندكى نمك بدون خريدار رسيد به نمكفروش گفت : آيا حاضرى اين نمكِ بدون خريدار را با اين نان بىخريدار من معامله كنى ؟ نمكفروش گفت : آرى و آنها را با هم معامله كردند ، آنگاه آن مرد ماهى و نمك را به خانه آورد و با خود گفت : اين ماهى را با اين نمك درست مىكنم . ولى وقتى شكم ماهى را شكافت دو مرواريد گرانبها در آن يافت و شكر خداى را بهجا آورد . در حالى كه آن مرد در نهايت سرور و شادمانى بود ناگهان در خانه به صدا درآمد . وقتى درِ خانه را گشود ، نمكفروش و ماهىفروش را پشت در خانه ديد كه آمدهاند و مىگويند : اى بنده خدا ! ما و اعضاى خانوادهمان هر چه تلاش كرديم اين نان را بخوريم ، دندانهايمان در آن كارگر نشد . گمان مىكنيم كه تو به نهايت فقر و تنگدستى رسيدهاى و به بدبختى و تيرهروزى عادت كردهاى ، از اين رو اين نانها را براى تو بازگردانديم و آنچه را كه از ما گرفتهاى براى تو حلال كرديم . آن مرد نان را از آنان گرفت و آنها رفتند . آنگاه وقتى به خانه آمد و نشست ، بار ديگر كوبهء در به صدا درآمد . وقتى در را گشود ، فرستادهء امام سجاد عليه السلام را پشت در ديد . او را به داخل خانه دعوت كرد . وى به داخل خانه آمد و گفت : امام عليه السلام مىفرمايد : خداوند در كار تو گشايش داد ، پس غذاى ما را به خودمان برگردان ؛ چرا كه بهجز ما كسى آنها را نمىخورد . آن مرد نانهاى امام عليه السلام را براى وى فرستاد . آنگاه آن دو مرواريد را به بهاى زيادى فروخت و با آن بدهىاش را پرداخت كرد و پس از آن اوضاعش بهبود يافت . يكى از مخالفان با مشاهدهء تغيير وضع او گفت : چقدر تفاوت زياد است ؟ در همان حال كه على بن حسين عليه السلام نمىتوانست نيازهاى روزانهء او را بر طرف كند ، ناگهان او را به چنين توانگرى رساند . چگونه چنين چيزى ممكن است ؟ و كسى كه مىتواند شخصى را به اين توانگرى برساند ، چگونه از رفع نيازهاى روزمرهء خويش ناتوان است ؟ امام سجاد عليه السلام با شنيدن اين سخنان فرمود : قريش نيز دربارهء پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نظير اين سخنان را مىگفتند . آنان مىگفتند : پيامبرى كه مسير مكه تا مدينه را هنگام هجرت در دوازده روز مىپيمايد ، چگونه در يك شب از مكه به بيتالمقدس مىرود و در آنجا آثار پيامبران را مشاهده مىكند و همان شب به مكه بازمىگردد ؟ سپس امام عليه السلام فرمود : به خدا سوگند ! آنان از كار خدا و كار اولياى خدا نادان و بىخبرند . همانا درجات بلند و رفيع به دست نمىآيد مگر با تسليم در برابر خدا و تمايل و خشنودى به آنچه خدا انجام مىدهد و رضايت به آنچه او تدبير مىكند . همانا اولياى خدا بر رنج و محنتها و حوادث ناخوشايند به اندازهاى صبر و شكيبايى كردند كه هرگز ديگران به پاى آنها نمىرسند و خداوند نيز آنان را به خاطر آن ، اينگونه پاداش داد كه همهء درخواستهاىشان را به اجابت برساند ولى با اين حال آنان از خدا چيزى نمىخواهند مگر آنچه خداوند براىشان مىخواهد . »