السيد البروجردي (مترجم: اسماعيل تبار / حسينى / مهورى)
1083
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى)
1800 - ( 2 ) عبدالله بن جعفر حميرى گويد : « به وسيله نامهاى ، از امام عليه السلام سؤال كردم : شخصى شتر يا گاو يا گوسفند يا حيوان ديگرى براى قربانى يا كار ديگرى مىخرد . پس از سر بريدن آن ، كيسهء درهم يا دينار يا جواهر يا چيز باارزش ديگرى در شكم آن مىيابد . آن مال كيست ؟ و با آن چه كار كند ؟ امام عليه السلام در پاسخ مرقوم فرمود : آن را به فروشنده اعلام كند ، اگر او از آن بىاطلاع بود ، متعلق به توست ، خداوند آن را روزىِ تو كرده است . » 1801 - ( 3 ) در كتاب فقه الرضا آمده است : « اگر در شكم چهارپايان ، پرندگان و ديگر حيوانات چيزى يافتى ، آن را به فروشنده اعلام كن ، اگر آن را شناخت ، متعلق به اوست و در غير اين صورت ، حكم اموال تو بر آن جارى است . » 1802 - ( 4 ) در كتاب المقنع آمده است : « اگر درشكم گاو يا گوسفند يا شتر چيزى يافتى ، آن را به فروشنده اعلام كن ، اگر آن را شناخت [ به وى تحويل بده ] ؛ در غير اين صورت ، حكم اموال تو بر آن جارى است . » 1803 - ( 5 ) ابوحمزه از امام باقر عليه السلام روايت مىكند كه فرمود : « در ميان بنىاسرائيل عابد محروم و بدشانسى بود كه به هر كارى رو مىكرد ، چيزى به دست نمىآورد از اين رو همسرش هزينهء زندگى او رامىپرداخت تا اينكه اموال او نيز تمام شد . پس يك روز كه گرسنه شدند و چيزى براى خوردن نداشتند ، همسر آن عابد ، كلاف نخى رشته شده به وى داد و گفت : من چيز ديگرى نداشتم . برو و با آن چيزى بخر تا بخوريم . عابد براى فروش كلاف نخ به بازار رفت ، ولى مشاهده كرد بازار را بستهاند و خريداران در حال پراكنده شدن هستند ، با خود گفت : اى كاش بر سر آب مىرفتم ، با آن وضو مىساختم و به سر و صورتم مىپاشيدم و آنگاه به خانه مىرفتم . با اين تصميم به كنار دريا آمد . در آنجا مرد ماهيگيرى را مشاهده كرد كه پيش از آمدن وى تور انداخته بود ولى جز يك ماهى بىارزش چيز ديگرى صيد نكرده بود كه آن هم به قدرى مانده بود كه شل و بدبو شده بود . مرد عابد به وى گفت : اين ماهى را در مقابل اين كلاف نخ به من به فروش و براى تعمير تور ماهيگيرىات از آن استفاده كن . مرد ماهيگير پذيرفت . عابد كلاف نخ را به وى داد ، ماهى را گرفت و به خانه آمد و ماجرا را براى همسرش بازگو كرد . وقتى همسرش شكم ماهى را براى تميز كردن شكافت ، در ميان آن مرواريدى يافت . شوهرش را صدا زد و آن را به وى نشان داد . مرد عابد مرواريد را به بازار برد و آن را به بيست هزار درهم فروخت . آنگاه با آن مال به خانه آمد . وقتى پول را بر زمين گذاشت ، گدايى شروع به كوبيدن در كرد و گفت : اى اهل خانه ! خداوند شما را رحمت كند ، به بينوايى صدقه دهيد . مرد عابد به وى گفت : وارد خانه شو . وقتى وارد شد به وى گفت : يكى از اين دو كيسه درهم را بردار . مرد بينوا نيز يك كيسه را برداشت و رفت . همسرش با مشاهدهء اين وضع گفت : سبحان الله ! هنوز ما