أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)
328
مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )
يا عجبا لوائل بن حجر * يخال يدرى و هو ليس يدرى ماذا يرجّى من نحيت صخر * ليس بذي عرف و لاذى نكرى و لا بذى نفع و لا ذى ضرّ * لو كان ذا حجر اطاع امرى يعنى حالت وائل بن حجر زياد تعجبآميز است ، چيزى را كه ادراك نكرده است گمان ادراك او را مىنمايد . از حجارهء منحوته چه اميد كرده مىشود ، ممكن نيست كه آن نه صاحب معرفت و نه صاحب ذكاء بشود . براى انسان فائده و ضررى هم ندارد ، اگر ابن حجر عقل مىداشت به امر من اطاعت مىكرد . وائل بن حجر گويد : چون من اين شعر را شنيدم به كمال تعجب و حيرت سر خود را بلند كرده و گفتم : اى ناصح مرا به چه چيز امر نمايى ؟ صداى منظومى به گوش من رسيد به اين مفاد كه : به بلدّهء يثرب كه نخلستان زياد را شامل بوده و تفصيل فضايل او ناقايل است عزيمت نماى . در ختام منظومه صنم مزبور به روى خود در افتاده بعض اطراف او شكسته شد . بناء عليه من هم صنم ساقط را پارچه پارچه كرده فورا به مدينهء منوّره رفته و داخل مسجد شريف حضرت رسالت مآب شدم . حضرت رسول مرا به حضور سعادت نشور خود احضار فرموده يك طرف رداى مبارك خود را به زمين گسترده و مرا در روى آن نشانيد . پس از آن به منبر صعود فرمود پس از انشاى يك خطبهء بليغه فرمودند كه : اى ناس ، اين وائل بن حجر است كه از مانند حضرموت محل دورى به اسلاميت راغب شده و وارد گرديده است . پس از آن در مدينه به هريك از اصحاب كرام كه ملاقى مىشدم مىگفتند : اى وائل ، حضرت رسول ورود شما را به مدينهء منوّره سه روز قبل از اين ما را بشارت داده است . منظومهاى كه وائل بن حجر از بطن صنم استماع كرد اين است . شعر ارحل إلى يثرب ذات النّخل * و سر اليها سير مشمعلّ