أيوب صبري باشا (پاشا) (مترجم: عبد الرسول منشى)

220

مرآة الحرمين (سفرنامه مكه) (فارسى) ( چاپ مركز پژوهشى ميراث مكتوب ، 1382 ش )

گفت : اى فرزند من يك ريسمان و يك كارد برنده بياور كه با تو از اين كوه هيزم بياوريم . و به قول بدايع الزهور گوسفند ذبح كنيم . چون حضرت اسماعيل به امر پدر خود ريسمان و كارد را آورد او را به مذبح اسماعيل كه در منا واقع است برد . در اين اثنا ابليس پر تليبس به خيال اينكه زمان اضلال ابراهيم رسيد و نبايد فرصت را از دست داد نزد هاجر رفته و گفت : آيا مىدانى كه ابراهيم اسماعيل را كجا برد ؟ هاجر گفت : بلى براى اينكه حطب بياورند به كوه رفتند . ابليس گفت : نه ، نه ، او را براى ذبح كردن برد . حضرت هاجر گفت : اسماعيل را پدرش دوست دارد و از مبغضين و معاندين او نفرت كند ، حاشا كه ابراهيم اين امر نامشروع را كه تو مىگويى فاعل و مرتكب شود . شيطان گفت : ابراهيم به اعتقاد آن است كه به فرمان خداى ذبح مىكنم . هاجر گفت : مادام كه ارادهء حكمت عاده الهى آن چنان است به ايفاى مأموريّت خويش ناچار است و مفروض است برود امر الهى را بجاى بياورد . حضرت هاجر به اغواى شيطان فريب داده نشد . شيطان چون ديد كه نتوانست هاجر را فريب دهد ، نزد اسماعيل آمده و گفت : اى اسماعيل پدرت براى اينكه تو را ذبح و قربان كند به كوه مىبرد . حضرت اسماعيل گفت : من به امر الهى طاعت و به رأى و ارادهء پدر عزيزم موافقت مىكنم . اسماعيل شيطان را از حضور خود راند . چون شيطان نتوانست اسماعيل را نيز اغفال و اضلال كند نزد ابراهيم آمده و گفت : اى پير روشن‌ضمير به كدام طرف مىروى و اجراى كدامين مقصود خود را تصوّر نموده‌اى ؟ حضرت ابراهيم گفت : در مقابل كارى دارم براى اتمام آن مىروم . ابليس گفت : گمان مىكنم كه تو را شيطان به واسطهء رؤيا اضلال كرده و عقل و شعور تو را اخلال نموده است ، به درجه‌اى رسانيده است كه به خيال قتل و تلف كردن فرزند خود افتاده‌اى اگر چنانچه به تسويلات و القاآت واقعهء او تابع شوى و شكوفهء باغ مراد و ثمرهء فؤاد خود را ضايع كنى شبهه نيست كه سرمست جام ندامت و گمگشتهء راه سلامت خواهى بود . حضرت ابراهيم گفت : اى ملعون از نزد من دور شو من البتّه امر و ارادهء خداى را مجرى